از پشت شیشه های مه آلود زمان "کسی عبور میکند..
و صدای قدم هایش همچون چکمه هایی که پی در پی در برف فرو میروند سکوت سرد زمستان را با
ناله های نا مفهوم زمین آشتی می دهد ..
و من از خود میپرسم. او چگونه به دنبال آفتاب میگردد؟
در حالی که پنجه های طلایی خورشید" سالهاست چون بلورهای یخ زده بر سقف آسمان آویزانند..
با آهی سرد شیشه ی بهت زده را دوباره شفاف می کنم" تا او را از عمق پنجره ای تازه بیدار شده از
خواب " زلال تر به تماشا بنشینم.ولی انگار او رفته است .
و من به دنبال مسیر رد پایش در برف خواهم رفت..
ای کاش ابرهای خاکستری زمان "باریدن را برای لحظه ای فراموش کنند" تا تنها نشان او برای من" زیر
دلهره های سپید رنگ خیال" معصومانه دفن نشود..![]()






