بی تفاوت از هر آنچه که در دنیای سربی رنگ اطرافم رخ می دهد " و در خلوتی سرد"
به شکل امواج مرده ی دریا"دوباره از نو همه چیز را خواهم دید...
غروبی دل انگیز "نگاهم را محو تماشای نقاشی زیبای خویش میکند.از آسمان هاله ای نورانی به
رنگ خزان" ابرهای خواب زده ی آسمان را بیدار می کند ...
و در زیر چشم خورشید "سرمه ای نارنجی میکشد که از تمام برگ های پاییز "زیباتر است.
خطی طولانی که به موازات تمام تنهایی هایم" تا بی نهایت ادامه دارد.
لحظه ای تردید مرا فرا میگیرد" گویی لالایی ماهتاب برای خورشید تمام نشده است.
زیرا هنوز گیسوان طلایی آفتاب از میان شکاف های سحر آمیز ابرها خود نمایی میکنند. و چه زیبا
میرقصند با این که میدانند وقت رفتن است....
تمام زیبایی های این نقاشی" در پشت حقیقت زندگی" گم می شود "و دوباره زمزمه ای از دور مرا
فرا می خواند ....
آری این همان صدای دنیای سربی رنگ است. بی آن که بخواهم " به نا چار من نیز زمزمه می کنم"
اندکی صبر " من نیز آمدم دنیا... ![]()
![]()






