تبليغاتX
.::آبي آسمان ::.

 

صدایم در برابر سایش برگی خزان زده بر شاخه ای خشکیده "هیچ است و تو از من ترانه های بهار را

 

 طلب میکنی؟ در حالی که تنها زمزمه هایم در افق گم شده است.

 

 

چگونه از ماه سخن بگویم برای تو؟ در حالی که خویش" سالهاست مهتاب را در خوابهای خاکستری رنگم  جستجو میکنم.

 

چگونه هم ساز با چک چک باران بر تار زندگیم چنگ زنم؟" در حالی که انگشتهایم برای اشاره به تو اندک توانی هیچ ندارند.

 

آیینه ها را خوب میشناسم" ولی از تو میپرسم.. با چه امیدی خود  را در شیشه های شفافی

 

جستجو کنم که از شرم هیچگاه به آنها نگاهی حقیر نیز نیانداخته ام..

 

 

چگونه از من میخواهی در کنار خورشید قدم زنان به سوی نوری جاودانی پیش روم در حالی  که

 

سایه ای نیز مرا همراهی نخواهد کرد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:18  توسط آسموني   |