تمام آرزوهای نقره ای رنگت مرده است انگار"از خنده های مهربان تو هیچ نشانی نیست انگار".
در طلوع ناب چشمانت "خورشید چون غروب است انگار" در بهار گرم نگاهت پاییز جان گرفته است انگار.
"دیوار کوچک غرورت به خاک پیوسته است انگار"از گذشته های شیرینت" نشانی در دفتر خاطراتت نیست انگار.."
در سکوت پاک لبهایت " صدایی از شکایت نیست انگار." از تمام حرفهایت" هیچ ردپایی نیست انگار...
..
دستانت رقص خداحافظی گرفته است انگار"به دنبال کسی تو میگردی انگار"خودت را در سراب گم کرده ای انگار"
آسمان آبیت ابری شده است انگار"..
رفتن را بهانه کرده ای انگار"مقصودت را سرزمین سکوت نشان کرده ای انگار"
خسته از نقاشی دردهایت روی صفحه ی خیالی شده ای انگار"
با نگاهت دریا را طلب میکنی انگار"
بی نهایت قاصدک شده ای انگار"
دنیا را چون قفس میخوانی انگار"
با چشمانت غرق در باران شده ای انگار"انتظار آن غروب آخرین را میکشی انگار.."با رفتنت "خواهی که خدا را تماشا کنی انگار...
(آسمونی فردا غروب آخرین شعرش رو میده و میره.. شاید واسه همیشه..)![]()
![]()






