کمی آن طرف تر از تنهایی من.آرامو بی صدا زیر درختی پیر روی نیمکتی چوبی نشسته بود"از دور او را
تماشا میکردم" هیچ صدایی نداشت هرز گاهی دستش را به طرف چشمانش میبردو اشکهایی را پاک میکرد که یک دنیا شکستو جدایی در آن شناور بود ."
با خود زمزمه ای میکرد "و ترانه ای را می خواند . ترانه ای که برایم آشنا بودو خاطراتی مرده را در من زنده میکرد.
آینه ای برداشت و خود را در آن نظاره کرد" خنده ای تلخ بر لبانش نقش بست.. گویی بر سپیدی گیسوانش لبخند میزد. "
هوا سرد بود .پاییز به اوج خود رسیده بود!شاید او نیز دل شکسته ای بود از دیار عشق.."!
بعد از مدتی به غروب خیره شد و کاغذی کوچک را که ساعتها بر روی سینه اش نهاده بود" پاره پاره کردو به آب ریخت" راه به سوی سرنوشت در پیش گرفتو کوله ای از تنهایی هایش را روی نیمکت چوبی بر جای گذاشتو رفت.
هنوز نمیدانستم او چه کسی بود" تنها ریزش اشکهایش برایم همچون ترانه اش بسیار آشنا بود" دوباره سکوت بیشه ی غم زده را فرا گرفت " و من همچنان گذر آب را تماشا میکردم..
آن کاغذهای پاره پاره شده به سویم می آمد "و تنها تکه ای از آن رو به آسمان بود ".......
تصویر دو چشم سیاه روی کاغذ خیس شده لحظه ای مرا در گذشته ای دور فرو برد"...........
آری آن چشمان من بودو" آن دل شکسته....!![]()
![]()






