تبليغاتX
.::آبي آسمان ::.

 

از تو می پرسم ای غریبه.. به کدامین دریا دل زنم "که کشتی امیدم در آن غرق نشود...به کدامین زندگی امید داشته باشم که مرا خار نکند؟ای کاش تو میدانستی .

 

 

گاه آنچنان در اعماق تنهایی هایم  غرق میشوم که یقینم به وجود خدا در احساسم چون شک میشود.نمیدانم چرا" ولی انگار همیشه منتظرم. منتظر حادثه ای که مرا از این سیاه چال ماتم" رهایی بخشد.. حادثه ای که شباهتی عجیب با مرگ دارد..

 

 شاید در غروب آدینه ای نزدیک"  زندگی را بدرود گویم و همانند روزی که تنها آمدم تنها نیز بروم..خنده های بی معنای آدمکها " مرا چون مسیح به صلیب میکشد..و دل بستنشان "پی درپی بر روح خسته ام شلاق میزند ..

 حرفهای یخ زده ام دیگر برای دفتر قصه هایم تازگی نخواهد داشت.. هر روز بر خاطرات دیروز پشت پا میزنم و برای آمدن فردا لحظه شماری خواهم کرد.. تا پشت پایی دیگر بر خاطرات تلخ امروز زنم.

 

.دستهایم دیگر  برای چنگ زدن بر ریسمان زندگی تلاشی نمیکند..چشمهایم دیگر  برای دیدن باران  بی قراری نمیکند..

 

 پاهایم دیگر توانی برای پیموندن جاده های تقدیر ندارند.پس تو بگو ای غریبه"چگونه لحظه های تلخو

 

شیرین زمان را با بی خیالی طی کنم در حالی که هیچ نشانی از پرستو های مهاجر در آسمان نمیبینم.

 

 

مرا برای عبور از دروازه ی شهر آرزوها هیچ امیدی نیست. پس چگونه آرزوهایم را در گوش نسیم بهاری  آرام آرام زمزمه کنم؟

 

تو میدانی که آخرین درخت زندگیم در طوفان وحشی روزگار شکست.؟ پس چگونه تو از من کلبه ای در کنار رودخانه ی نقره ای طلب میکنی؟..ای کاش تو میدانستی"میدانستی که شبهایم چگونه با لغزش اشک بر گونه هایم  نمناک میشود.

 

ای کاش تو میدانستی که چگونه خود  را در خود گم کرده ام و در جستجوی هیچ تمام هستیم را نابود ساخته ام..

 

 میدانم غریبه"تو هیچ نمیدانی .. پس داستان مرا برای همیشه فراموش کن"و تو نیز همانند  غریبه های دیگر بی تفاوت از من گذر کن..

 

دور شو آنقدر دور تا به نقطه های دیگری بپیوندی که زمانی  همانند تو داستان مرا شنیده بودندو

 

 دیوانه ام خواندندو با لبخندی سرد " برای همیشه  رفتند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:8  توسط آسموني   |