تبليغاتX
.::آبي آسمان ::.

دیگر هیچ ترانه ای همساز با ناله هایم  نیست.. زندگی  در چشمان خورشید مرده است.. کسی چیزی میگوید انگار.. او از انتهای ابدیت سخن با ماه میگوید..

 

او میگوید هیچ چیز در این روزگار  همیشه بودن را نخواهد جست.. همه کس و همه چیز روزی پایان میپزیرد.. "او از انتهایی سخن میگوید که در قاموس جاودانگی نمیگنجد .

 

 آیا تو میدانی ابدیت تا چه زمان با پایان بیگانه خواهد ماند؟ پس  چرا  این واژه" جز همیشه ماندن و همیشه بودن در لغتنامه ی زندگی معنای دیگری نداشت.. ؟

 

 

به کدامین دلیل پایان را برای او پیشگویی میکنی؟ در گوی سحر آمیز زمان تو چه دیده ای؟  آیا تو میدانی مهتابی که با او لحظه ای سخن میگویی دست در دست خورشید روزی برای همیشه خواهد مرد.؟ 

 

 

 ما نیز میرویم و ماهای دیگر همچو ما میروند .

 

 

 پس هیچ کس تا ابد نیست میهمان این دنیا..

 

 

 پس تو چگونه از انتهایی سخن میگویی که هیچ شاهدی برای نظاره کردن پایانش نخواهد داشت.؟

 

 

 ابدیت همان خدای آسمانو دریاست ..  جز آفریننده ی هر آنچه دیده ایمو خواهیم دید " کسی لایق تا ابد بودن  نیست.. 

 

 پس چگونه در خود  اندکی تفکری نمیکنی تا بدانی از چه "چرا " برای چه و چه کسی تو را آفریده است ..؟ چرا لحظه ای برای احساس وجود پروردگار یکتا" چشمانت را  در  زیر اشکهای آسمان شستشو نمیدهی؟

 

تو خدایت را از کدامین بتخانه ی  سوخته یافته ای که اینگونه از پایان ابدیت سخن می گویی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:56  توسط آسموني   |