تبليغاتX
.::آبي آسمان ::.

 

روزگاری آرزویم این بود"که با اسب چوبی کودکیهایم به جاده های پر پیچو خم آرزوهایت سفر کنم تا در انتهای  این جاده ها" به تنها آرزویم که دیدن چشمان تو بود برسم..

 

روزگاری آرزویم این بود" که با قایق کاغذی خیالم به دریای مهربانی تو رهسپار شوم و شوری اشکهایت را از همیشه بیشتر احساس کنم..

 

روزگاری آرزویم این بود" که عروسک زشت غمهایم را به میهمانی شاهزاده ی زیبای شادیهایت دعوت کنم تا او نیز تاب نگاه کردن در آینه های فراموش شده را داشته باشد..

 

 روزگاری آرزویم این بود که در زیر باران گریه های نقره ای رنگت چتری باشم برای تو" تا امنیت حقیقی عشقم را از همیشه بیشتر باور کنی.. روزگاری آرزویم این بود "که با بالهای لطیف احساسم در آسمان سروده های آبی رنگت عاشقانه پرواز را بیاموزم..

 

روزگاری آرزویم این بود "که با نسیم دل انگیز نفسهایت همسفر شوم تا مرا به قاصدکهای مهاجر گیسوانت برساند..روزگاری آرزویم این بود " که بر روی ابرهای سپید  خوابهای  شیرینت  قدم بر دارم  تا سبک شدن را دیگر تنها یک رویا تصور نکنم..

 

روزگاری آرزویم این بود" که پنجره ی شکسته ی پاییز ندیده ام را" بر دوش کشم و خزان زیبای نگاهت  را به او نشان دهم.. تا او نیز بداند که پاییز زیباترین آفریده ی خداست.روزگاری آرزویم این بود" که  تن یخ زده ی زمستانی ام را با آفتاب گرم آغوشت "دوباره به بهار معرفی کنم..

 

 و اکنون که سالها از آن روزگار میگذرد" تنها آرزویم این است "که دوباره متولد شوم و به یاد داشته باشم پیمان شکستنت را"  و برای انتقام گرفتن از تو" عهدی از جنس  غرور و رنگ هوس با تو ببندم..

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:44  توسط آسموني   |