تبليغاتX
.::آبي آسمان ::.

 

برای اولین دیدار" از میان هزاران رز" گلی را با عشق جدا کردم "رز نیمه شکفته ای که گویی چند روزی بیش از میلادش نمی گذشت"

 

گل زیبا آنقدر شادو مسرور بود که گلهای دیگر از لبخندش گریان بودند و حسرت او را میخوردند"من زیر

تابلوی انتظار همانجایی که کبوتر سفید لانه داشت" برای دیدنت لحظه شماری میکردم"

 

گل نیز شادو خندان  از این که حامل یک دنیا عشق برای  معشوق بود به چشمانم خیره شده بود.."لحظه ی دیدار فرا رسید...

 ولی افسوس که دستان غریبه ای در دستانت جا خشک کرده بود" و چشمهایت دیگر مرا نمیشناخت.

 

.در آن زمان رز زیبا که در آغوشم به خوابی شیرین رفت بود از دستان یخ زده ی من  بر زمین افتادو  آرزوهایش زیر چکمه های عابران پیاده پر پر شد..

 او برای همیشه از کنارم رفتو  من از ته دل خندیدم .. و با فریاد ی پر از ناله  چون باران میگریستم..

 

خنده ام از باختن در بازی عشق بودو" گریه ام تنها برای پایان آرزوهای نقره ای رنگ رز زیبا. و تنها یک سوال مرا  آزار  میداد..

 

که چرا او تنها قربانی بازی کودکانه ی تو بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:28  توسط آسموني   |