![]()
با اضطرابی غم انگیز تر از زایش پروانه ای در دل باد " به استقبال آتیه خواهم رفت"و تلنگری بر روح
خسته ام خواهم زد تا دوباره تاول های خواب پریدگی او زخم باز کند..
به آینه خواهم گفت که برای تماشای گیسوانی سپید تر از برف" چشمانش را دوباره از نو خاک روبی کند...
و به او می آموزم که چگونه از میان چینو چروک های پیشانی ام" نقش حقیقی زندگی را ترسیم کند..
زمزمه ای درونم می گوید شکست تو را تا آخرین باز دم بدرقه خواهد نمود" ولی چه سود که باید رفت ..
نا امیدی همچون عقابی تیز چنگال مرا تهدید می کند "ولی چه سود که باید پرید "
و برای تولد معجزه ای از جنس سراب" حقیرانه دست به دامان دور دستها شد .
تا شاید آن پرنده ی شکاری سهمی از آسمان آبی را به من تقدیم کند ...
پاسی از شب گذشته است و من هنوز چند خط بیش سیاه نکرده ام"...
سیاهی اندک است...دوباره قلم را تراش می دهم تا آتیه را بیشتر باور کنم..
قلم در کنجکاوی احمقانه ی من چون شمع آب می شود "
و ای کاش می دانستم آتیه ی ما همین قلم است.. ![]()






