در اتاقی تاریک.
. خنده هایی خاموش..
اوج بی حوصلگی..
و تنفسهایی تند...
باز هم ریزش اشک..
روی سجاده ی عشق.."
اندکی سرگیجه ..
آخرین لحظه بیداری چشم
و شروع تازه ای از رویا.."
دست در دست تو در عمق خیال"
و دوباره پاییز"
ابرهای آسمان خاکستری "..
و کمی بارانی".
از ته کوچه نسیمی لرزان".
و صدای گیتار".
آتش کوچی از چوب بلوط"
با همان گرمی تو"
تو در آغوش منو ".
من در آغوش خدا"..
دنبال گهواره می گردم نیست ولی انگار بزرگ شده ام.. " دیوانه شدی امشب؟
قیمتش چند بود راستی؟
به ساعت فکر می کنم که چقدر ثانیه هایش را زود آب و جارو می کند".
گفتم ثانیه ها؟وای تو نمی دانی چقدر به این ثانیه ها بدهکارم"..
به اندازه دوازده هزار و خرده که دور تا دور محور خودش می چرخد
تا دوازده..
شاید هم بیشتر.
باید حساب کنم از زمان ساعت پنج عصر آن روز لعنتی چقدر می گذرد.
آخرین بالداری که برایم لالایی می گفت هم خوابش برده است"و تو هوز بیداری.
تو هوز بیداری و باز هم بدهکار تر می شوی به همین ثانیه ها..
گاه که فکر می کنم می بینم چقدر سنگین بود عقربه های ساعتی که پنج عصر آن روز را در گوشم فریاد می زد..
پلک هایم دارند کم کم همدیگر را در آغوش می گیرند"گهواره ارزان شد..
لحظه بهشت را حس کنم درون آن ته ته خیالات قشنگ خنده داره مسخره بیهوده که به همه
بگویم من هم می توانم تا ده بشمارم که افتخار کنم
به خودم که می توانم داد بزنم جدول ضرب را که بلند بگویم یک ضرب در یک می شود دو
که اگر کسی اعتراض کرد بگویم برو از همان مغازه ای که لباس عروس می دوزد بپرس که اگر
باز هم باور نکرد آدرس گل فروشی را به او بدهم که بداند که من تنها نیستم که می گویم یک
ضرب در یک می شود دو که برای اولین بار ثابت کنم تمام ریاضیات اشتباه است که همه بدانند چه فریبی خورده اند"...
دلم یک بوم نقاشی می خواهد که تمام خوبی ها را ردیف کنم توی قلم مو یی که سالهاست خیس
نشده است تا او هم لذتی ببرد و بهشت را ببیند که بتواند زیبا بکشد یک نمیکت چوبی را که کنارش
درخت چنار با برگ هایی که زرد است" و می ریزد هراز گاهی توی نقاشی من و یک انتظار
می کشم توی این نیمکت چوبی که انگار کسی منتظر آمدن کسی است و آنقدر می نشیند
که او بیایید و تمام بوم مرا آبی کند و شاید هم صورتی ...
...
دلم یک جاده خاکی می خواهد که آخرش معلوم نباشد از بس که غبار دارد و
کفشهایی داشته باشم که سنگ ریزه ها درون آن نفوذ نکند که مجبور نشوم بنشینم و یکی یکی
بشمارم قدمهایی که برداشته بودم دیروز و باز هم یادم بیاید که چقدر دور شده ام از خانه و بترسم دوباره
و قصد برگشت کنم که بخواهم آرزوهایم را با جاده به باد بسپارم که آن ها هم بروند قاطی
همان گرد و غباری که عمق جاده را زندانی کرده بود..
دلم یک بقل تنهایی و کمی دریا می خواهد که همان دریا نورد اون دور دورها مرا
ببیند شاید دلش بسوزد و دعوتم کند به قایق کوچک خودش که دیگر دلم نسوزد چرا قایق
ندارم که مجبور نشوم با کاغذ روی یک موج قایقی درست کنم که زود غرق بشود
.
دلم عینکی می خواهد که هم رنگ رنگین کمان باشد تا آدمها را رنگی ببینم و خودم را گول
بزنم و نفهمم که آدمها دو رنگ بیشتر نیستند سیاه و شاید گاهی هم سفید.
.دلم چنگی می خواهد که صدایش را فقط خودم بشنوم و همان دو سه مورچه دور و برم که دارند دانه
می برند برای زمستان که از گرسنگی مجبور نشوند منت باد را بکشند تا برایشان مفت مفت از نا کجا آباد کمی نان بیاورد تا سیر بشوند.
دلم عروسکی چوبی می خواهد که وقتی با او حرف می زنم حرف بزند و بخندند و گریه کند و
محکم باشد وقتی که او را به زمین می کوبم نشکند و قهر نکند با من"...
.دلم یک کتاب می خواهد که فروغ را در ان پیدا کنم و برایش یک چرا غ ببرم که بتواند ازدحام کوچه های خوشبخت را تماشا کند.
دلم یک کوله پشتی می خواهد که تمام حرفهایم را تا کنم توی آن جای لباس و بروم به جایی که دور
باشم از تو از او و از همه آنهایی که می خندند به من و شعرهایم که چرا اینطور می کارم کلمات را روی
جالیز دلم که به جای شعری پر از قافیه و بیت یک سری جمله های گیج و مبهمی رویش می کند که با
اولین نسیم زودی می شکند و خشک می شود و تمام می شود و هیچکس یادش نیست که چی گفته ام..
شاد زی..
که مرا به زنجیر جفایت کشیده ای..
هر دم آمدم که دل از تو برکنم..
دل را به هوای دلبری تو ربوده ای.
آه ای زندگی به کدامین گناه؟
بر پیشانی خنده های من از غم نوشته ای؟
امشب ز تو می خواهم که به لحظه های من
رنگی به جز سیاهی عصر جمعه ها زنی...
آه ای زندگی تو در این دیار بی کسی..
سر از تن بی گناه احساس من بریده ای..
من از تیره بختی خود سوال می کنم..!
تو ساکتی و دمی نمی زنی..
آه ای زندگی به که گویم که خسته ام.؟
از آدمکهای دروغینی که آفریده ای..؟!
خوب می دانم که کنون وقت رفتن است.!
از کنار تو و لیلا و هرچه داده ای...!
(شاد زی)






