اولین روز دبستانیمان..
کوله ام..
از الفبای رفاقت پر بود..
دفتر مشق شبم می خندید..
و معلم به همه درس صداقت می داد..
زنگ تفریح که بود..یک نفر سیب تعارف می کرد.
آن یکی در پی مادر می گشت"
و یکی تکیه به دیوار" غریبانه تماشا می کرد.
...
سالها می گذرد"...
مدتی طول و دراز است که من"...
در دبستان غم و زندگی ام محبوسم"..
خبری نیست از سیب"..!
در میان صفحات کاغذ..
درس شیرین صداقت مرده"
هیچکس مادر را ..
لحظه ای یادش نیست.."!
دفتر مشق همه گریان است"
کوله ها پر شده از دال دروغ..
زنگ تفریح همه..
بی خبر رفتن و دل شکستن است..
یاد آن روز بخیر...
در کلاس زندگی...
ما همه مردودیم.!!
شاکی از قصه ی تکرای قبل از خواب است"...
قصه طول دراز دو نفر"...
که همیشه دلشان پر ترک و بی تاب است"..
باز هم ساعت افسرده ی کنج دیوار"..
مثل آن خنده مستانه تو در خواب است...
خنده ای سرد که در پیچ و خم باریک "...
گذر خسته برگی که درون آب است...
باز هم قاصدک کوچه ما"..
در فراغ شاپرک غم زده و بیمار است...
تب سختی به درون دل او چنگ زده"..
او از این گرمی نا خوانده تن سیراب است...
باز هم آخر این قصه ی زیبا دل ما...
مثل بازنده گرگم به هوا بی نام است"..
دل به دنبال کسی می گردد.
که در این بازی شیرین همچنان آزاد است...
و تمام درد های یخی زیر گلویم را باز"
با همان گرمی آغوش تو آرام آبش می کنم"
امشب از ماه برایم قصه می گویی و من"
پلک را با لالایی تو مست و خوابش می کنم."
غم مرا از دور می خواند ولی.!"
در کنار تو من او را "خار و زارش می کنم."
من به اندازه یک عمر تو را."
وارث هستی و عالم را فدایت می کنم.
با وجود تو غم خورشید را"
در میان روز های زندگی آرام هاشا می کنم."
در خزانی که پر از زرد" و خاکستری و نارنجیست."
باغ را به احترامت آبی و رنگی بهاری می کنم."
از سفر وقتی که بر گردی عزیز..
غنچه را با گریه ها یم آبیاری می کنم.
می نویسم از تو" که بدانی همه ی هستی من !
گر نیایی فردا.."
یک شب سرد و غریب من ترک دنیا می کنم...
به اندازه یک سبد سیب کال با تو حرف دارم..تو بگو از کجا شروع کنم؟
از همان زمانی که متولد شدم؟یا آن زمانی که مرگ رویاهایم را به چشم دیدم و سکوت کردم.
سکوتی که به اندازه چند سال طول کشید..و هنوز هم در امتداد سایه های تاریک شب راه می رود.
راه می رود و دنبال چیزی می گردد که نمی داند چیست. گمشده اش را می گویم .می دانی که چیست؟کیست؟کجاست .راستی اسمش را یادت هست.؟
دلم بدجور هوای سقوط کرده.. از آن بالا ها که تمام آدم کوکی ها" پست تر از آنچه که هستند به نظر می رسند.
دلم بدجور گرفته امروز. پائیز قول داده که فردا نه پس فردا بیاید ولی انگار آمدن او هم نمی تواند غبار زشت تنهایی هایم را بشوید.
خودم را در آغوش می گیرم و می فشارم تا احساس تنهایی نکنم..
به آئینه نگاه می کنم و تلقین می کنم کسی که در آئینه به من زل زده من نیستم. یکی دیگر است .
خودم را گول می زنم که دلم نشکند و نفهمد هیچکس نیست جز من که به او نگاه می کند.
حس می کنم امشب چشمانم بلور های نقره ای بچیند از سقف اتاق.
آه که چقدر تلخ بود این زندگی.
هرچه دنبال شیرینی اش گشتم نبود.
از هرکه خواستم نداد "اگر هم داد کمی عسل بود که زهر غرورش همان ثانیه های اول مرا از پا در آورد.
آدم بودن چقدر سخت شده امروز.هرچه نگاه می کنم توی چهره های این آدم کوکی ها" مهربانی را نمی جویم .
خدا پس چه شده این همه احساسی که ادعا می کنی در وجود این آدمک ها گذاشته ای؟
.باز هم می گویم بی خیال دنیا.بی خیال او"و بی خیال تو..
یادم باشد از امشب خودم را بیشتر در آغوش بگیرم تا نشکند دلم از اینکه بفهمد هیچ کس نیست که در آغوشش بگیرد.
چقدر من دلم را دوست دارم ..دلم را به اندازه پنج سبد سیب کال دوست دارم.آرام تر میگویم دلم را دوست دارم "که نفهمد هیچکس نیست جز من" که دوستش داشته باشد..
مقدمه : پاییز پارسال برای همیشه قصد رفتن کردم تا شاید روی خوش روزگار بر من نمایان شود و هرگز مجبور نباشم برای خالی کردن عقده های خاکستری ام هوای این آسمان را آلوده کنم.
خزان پارسال آنقدر تلخ بود که حتی به پائیز و آذر ماه هم نفرین گفتم.
از اول مهر سال قبل تا امروز دقیقا یک سال به گواه تقویم و هزار سال به گواه دلم می گذرد.
طولانی ترین انتظار عمرم را سپری کردم تا باز هم پائیز بیاید و بهانه ای شود برای آلوده کردن این آسمان آبی با دل نوشته هایم.. دلنوشته هایی که بوی علفهای هرز را می دهد.
پس تو را تا زمانی که خود نیز میهمان دلتنگی های خلوت خود هستم به این ضیافت آبی رنگ دعوت می کنم ...
.........................................................................
(سلام به دوستای آسمونی عزیزم. امیدوارم باز هم منو بتونید تحمل کنید .بعد از یک سال دوباره آبی شدم امشب.و چه جالبه این چهار شنبه اول مهر چون من همیشه چهار شنبه ها آپ می کردم. و امشب که پائیز اومد دقیقا روز چهار شنبه بود همون روز مورد علاقه من..
پائیزان...
ساعت از نیمه گذشت"
امشب انگار کسی آمده است"
شاپرک خنده کنان می رقصد"
بی خبر از باران "
که تمام آرزو هایش را"
روی پرچین دلش خواهد شست"
عطر زیبای دل انگیز عجیبی دارد"
آسمان امشب"
به گمانم انگار"
زایش معجزه ای در راه است"
پنجره با وزش باد کمی می خندد"
و درخت انجیر "
بی خیال و آرام "
در میان تن گرم باران "
نقره ای می خوابد "
مدتی بعد که خورشید طلایی با ناز"
گرم و آرام حجاب از سر خود بر دارد ..!
معجزه رنگ به خود می گیرد"
رنگ نارنجی و زرد"
که همان رنگ غزل های من است."
دختر کوچک همسایه ما می گوید"
این نسیم خنک ناز که بر صورت من صبح نشست..!
از کجا آمده است"؟
او که دیروز نبود؟
و چرا بوی عروسک می داد "؟
من به او می خندم"
و در گوشی آرام به او می گویم"
اسم او پائیز است"
او از آغوش خدا آمده است"
هدیه اش زیباییست "
از همین است که او بوی عروسک می داد"
دخترک می خندد.."
در نگاه پاکش عشق پدید آمده بود."
او در این مرز سپید"
در میان ماندن و رفتن بود "
با کمی مکث و تردیدی گنگ"
کوله اش را برداشت "
و به رسم اولین روز خزان"
راهی مدرسه شد."
دخترک رفت و من ماندم این شعر و غم شیرینش.."
و خزانی که پر از معجزه است...






