باز هم می خندم" آنقدر می خندم تا غم از رو برود...
دوستان اگه نشد نظر بدین به پست قبل نظر بدین.
عقربه های خواب آلود ساعت سرنوشت را دوباره عقب خواهم راند "و در تقویم زندگی امشب را آغاز تولد خود نشان خواهم کرد.
گذشته های تلخ را از کوله بار خاطراتم بیرون خواهم انداخت و سبک بال تر از همیشه زندگی را از نو خواهم ساخت..
در لغت نامه ی عشق لیلای خویش را خواهم یافت تا برای عشق ورزیدن
زیبا ترین بهانه ام باشد..
بر تمام گریه هایم می خندم تا آدمک های مضحک درونم بدانند من نیز لبخند را دوست می دارم.
بر تمام اندوهی که در دل نهان کرده ام پرده ای از بی خیالی خواهم کشید.
و فریاد سر میدهم می خواهم آبی تر از همیشه زندگی کنم.. و این جمله را هزاران بار تکرار خواهم
کرد"اگر در اتاق تاریک آرزوهایم چراغی بر افروخته نیست" ماه زیباترین بهانه برای آشتی با آسمان است.
.آری تو نیز می توانی دوباره تولد یابی.
کافیست اندکی به برگ ریزان پاییز بنگری و اندکی بعد به رویش جوانه ای بر روی همان شاخه ای که در
زمستان مرده بود...تو که از شاخه ی خشکیده کمتر نیستی؟هستی؟
![]()
با اضطرابی غم انگیز تر از زایش پروانه ای در دل باد " به استقبال آتیه خواهم رفت"و تلنگری بر روح
خسته ام خواهم زد تا دوباره تاول های خواب پریدگی او زخم باز کند..
به آینه خواهم گفت که برای تماشای گیسوانی سپید تر از برف" چشمانش را دوباره از نو خاک روبی کند...
و به او می آموزم که چگونه از میان چینو چروک های پیشانی ام" نقش حقیقی زندگی را ترسیم کند..
زمزمه ای درونم می گوید شکست تو را تا آخرین باز دم بدرقه خواهد نمود" ولی چه سود که باید رفت ..
نا امیدی همچون عقابی تیز چنگال مرا تهدید می کند "ولی چه سود که باید پرید "
و برای تولد معجزه ای از جنس سراب" حقیرانه دست به دامان دور دستها شد .
تا شاید آن پرنده ی شکاری سهمی از آسمان آبی را به من تقدیم کند ...
پاسی از شب گذشته است و من هنوز چند خط بیش سیاه نکرده ام"...
سیاهی اندک است...دوباره قلم را تراش می دهم تا آتیه را بیشتر باور کنم..
قلم در کنجکاوی احمقانه ی من چون شمع آب می شود "
و ای کاش می دانستم آتیه ی ما همین قلم است.. ![]()
از پشت شیشه های مه آلود زمان "کسی عبور میکند..
و صدای قدم هایش همچون چکمه هایی که پی در پی در برف فرو میروند سکوت سرد زمستان را با
ناله های نا مفهوم زمین آشتی می دهد ..
و من از خود میپرسم. او چگونه به دنبال آفتاب میگردد؟
در حالی که پنجه های طلایی خورشید" سالهاست چون بلورهای یخ زده بر سقف آسمان آویزانند..
با آهی سرد شیشه ی بهت زده را دوباره شفاف می کنم" تا او را از عمق پنجره ای تازه بیدار شده از
خواب " زلال تر به تماشا بنشینم.ولی انگار او رفته است .
و من به دنبال مسیر رد پایش در برف خواهم رفت..
ای کاش ابرهای خاکستری زمان "باریدن را برای لحظه ای فراموش کنند" تا تنها نشان او برای من" زیر
دلهره های سپید رنگ خیال" معصومانه دفن نشود..![]()






