تبليغاتX
.::آبي آسمان ::.

سلام دوستای خوبم.. این متن از نظر سبک گفتاری با بقیه متنهام فرق داره خواستم یکم زلال تر بگم این هفته آپم رو..

اگه بد شده ببخشید فقط واسه تکراری نبودن سبک متنهام بود.  شاد زی .

 

چه خوب بود وقتی که  عقربه های ساعت به هم میرسیدن" واسه یه بار هم که شده قانون زمان رو "

 

 زیر پا میذاشتنو هم دیگه رو تا همیشه در آغوش میگرفتند.

 

 

چه خوب بود اگه توی بهار هم "شکوفه ها نارنجی بودند تا دیگه هیچ کسی غم دوری پاییز رو

نمی خورد ..

 

.چه خوب بود وقتی بارون میومد پروانه ها هم  از ته دل میخندیدنو  واسه خراب شدن خونه ی لطیفشون  از ته دل گریه نمی کردن .. 

 

چه خوب بود اگه آخر تموم قصه ها با رسیدن تموم میشد تا هیچ کسی دلش واسه کلاغه  نمی سوخت

 

 

چه خوب بود اگه ستاره ها واسه  بردن تو  مسابقه ی عاشقی " برای  سقوط هم دیگه دعا نمی کردن..

 

چه خوب بود  وقتی خورشید خانوم می خوابید "ماه کوچولو پشت ابرا پنهون نمیشدو  شمعدونی های تو باغچه بی مهتاب شب رو سر نمی کردن.  

 

چه خوب بود وقتی پرنده ای بالش میشکست پرواز  توی آسمون آبی براش یه آرزو نمیشد..

 

و چه خوب بود اگه کسی عاشق می شد دل شکستنو دل زیر پا گذاشتن " براش یه عادت همیشگی  نمیشد..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:41  توسط آسموني   | 



 

 

بی تفاوت از هر آنچه که  در دنیای سربی رنگ  اطرافم  رخ می دهد " و در خلوتی سرد"

 

 

  به شکل امواج مرده ی دریا"دوباره از نو همه چیز را خواهم دید...

 

 

غروبی دل انگیز "نگاهم را محو  تماشای  نقاشی زیبای خویش میکند.از آسمان هاله ای نورانی به

 

 

 رنگ خزان" ابرهای خواب زده ی آسمان  را بیدار می کند ...

 

 

و در زیر چشم  خورشید "سرمه ای نارنجی میکشد که از تمام برگ های پاییز "زیباتر است.

 

 

 خطی طولانی که به موازات تمام تنهایی هایم" تا بی نهایت ادامه دارد.

 

 

لحظه ای تردید  مرا فرا میگیرد" گویی لالایی ماهتاب برای خورشید تمام نشده است.

 

 

زیرا هنوز گیسوان طلایی آفتاب از میان شکاف های سحر آمیز ابرها خود نمایی میکنند. و چه زیبا

 

 

 میرقصند با این که میدانند وقت رفتن است....

 

 

 تمام زیبایی های این  نقاشی" در پشت حقیقت زندگی"  گم  می شود  "و دوباره زمزمه ای از دور مرا

 

فرا  می خواند ....

 

 آری این همان صدای دنیای سربی رنگ است. بی آن که بخواهم " به نا چار من نیز زمزمه می کنم" 

 

 اندکی صبر " من نیز آمدم دنیا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:39  توسط آسموني   | 



 

صدایم در برابر سایش برگی خزان زده بر شاخه ای خشکیده "هیچ است و تو از من ترانه های بهار را

 

 طلب میکنی؟ در حالی که تنها زمزمه هایم در افق گم شده است.

 

 

چگونه از ماه سخن بگویم برای تو؟ در حالی که خویش" سالهاست مهتاب را در خوابهای خاکستری رنگم  جستجو میکنم.

 

چگونه هم ساز با چک چک باران بر تار زندگیم چنگ زنم؟" در حالی که انگشتهایم برای اشاره به تو اندک توانی هیچ ندارند.

 

آیینه ها را خوب میشناسم" ولی از تو میپرسم.. با چه امیدی خود  را در شیشه های شفافی

 

جستجو کنم که از شرم هیچگاه به آنها نگاهی حقیر نیز نیانداخته ام..

 

 

چگونه از من میخواهی در کنار خورشید قدم زنان به سوی نوری جاودانی پیش روم در حالی  که

 

سایه ای نیز مرا همراهی نخواهد کرد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:18  توسط آسموني   | 



سلامی دوباره به دوستای آسمونی وبلاگ آبی آسمان ..

فقط میتونم بگم دلم واسه همه ی شما خیلی تنگ شده بود و با این که من آپ نمیکردم بهم سر میزدین "این برام خیلی ارزش داشت.. من به جز امشب هفته ای یک بار چهار شنبه ها آپ میکنم ..

امیدوارم بازم مثل روزهای قبل با هم دوست و همدم خوبی باشیم..

 

 

به نام آن که هنگام خنده هایمان" او را در یاد نداریمو هنگام گریه هایمان او را از آسمان طلب می کنیم..

 

 

دوباره جاری می کنم جوهر دردو دلهایم را بر روی  کاغذی آبی رنگ "

 

 تا تو بدانی "تا او بداند"و تا همه بدانند که تنهاتر از خدا هم هست..

 

 

.دوباره جاری می کنم اشکهایم رابر روی کاغذی آبی رنگ تا رنگ آبیش بداند" از این پر رنگتر نیز خواهد شد..

 

دوباره قصه های غمها و شادیهایم را از نو خواهم نوشت تا شاید در آخر این داستان "تنهایی هایم را با تو قسمت کنم..

 

و باز هم آبی میشوم تا در آسمان آبی دیگر "عشق را با تمام وجود احساس کنم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:51  توسط آسموني   |