ای کاش دخترک پاییزی خیالت "به آرزویش میرسید..."![]()
ای کاش گهواره ی چوبی کودکیهایت نمیشکست..."![]()
ای کاش عشق کاغذی آن غریبه در رودخانه ی نقره ای غرق نمیشد..."![]()
ای کاش روزگاری آرزویت چون حقیقت میشکفت..."![]()
ای کاش تنهایی پاک تو برای لحظه ای لب میگشود..."![]()
ای کاش جسم خسته ات برای همیشه رهایت میکرد..."![]()
ای کاش رنگین کمان هفت رنگ تو" یک رنگو آبی بود..."![]()
ای کاش قصه ی رفتنت را هیچگاه باز نمیگفتی.."![]()
ای کاش تمام آدمکها میدانستند برای چه قصد سفر کرده ای..."![]()
ای کاش هیچگاه آبی آسمانت آفریده نمیشد..."![]()
ای کاش هیچگاه دردو دلهایت را با ستاره ها قسمت نمیکردی..."![]()
ای کاش از آیینه ها نفرتی نداشتی..."![]()
ای کاش بر آخرین جاده ی خوشبختی پشت نمیکردی... "![]()
ای کاش برای پیدا کردن خود" آسمانت را قربانی گم شده ات نمیکردی..."![]()
ای کاش از کنار نگاه آن دل شکسته بی اعتنا عبور نمیکردی..."![]()
ای کاش پرواز را برای رهایی از بن بست کوچه های خاکی باور داشتی..."![]()
و ای کاش برای وداع با کلبه ی تنهایی هایت"شعر آخرین غروب را بر سقف آبی آسمانت نقاشی نمیکردی.... "(دوستای آسمونی شاد زی. خدا حافظ واسه همیشه..)![]()
![]()
![]()
تمام آرزوهای نقره ای رنگت مرده است انگار"از خنده های مهربان تو هیچ نشانی نیست انگار".
در طلوع ناب چشمانت "خورشید چون غروب است انگار" در بهار گرم نگاهت پاییز جان گرفته است انگار.
"دیوار کوچک غرورت به خاک پیوسته است انگار"از گذشته های شیرینت" نشانی در دفتر خاطراتت نیست انگار.."
در سکوت پاک لبهایت " صدایی از شکایت نیست انگار." از تمام حرفهایت" هیچ ردپایی نیست انگار...
..
دستانت رقص خداحافظی گرفته است انگار"به دنبال کسی تو میگردی انگار"خودت را در سراب گم کرده ای انگار"
آسمان آبیت ابری شده است انگار"..
رفتن را بهانه کرده ای انگار"مقصودت را سرزمین سکوت نشان کرده ای انگار"
خسته از نقاشی دردهایت روی صفحه ی خیالی شده ای انگار"
با نگاهت دریا را طلب میکنی انگار"
بی نهایت قاصدک شده ای انگار"
دنیا را چون قفس میخوانی انگار"
با چشمانت غرق در باران شده ای انگار"انتظار آن غروب آخرین را میکشی انگار.."با رفتنت "خواهی که خدا را تماشا کنی انگار...
(آسمونی فردا غروب آخرین شعرش رو میده و میره.. شاید واسه همیشه..)![]()
![]()
اندکی صبر کن "دلتنگیهایت را برای لحظه ای به باد بسپار"میدانم خسته ای از تمام دلنوشته هایت"ولی
باران در راه است"تنها برای تو خواهد بارید".....
میدانم پاییز را بی نهایت دوست میداری"میدانم از بهار برگهای خزان زده میخواهی"ولی اندکی صبر کن
"چشمانت را ببند"و در خیال خود " شکوفه ها را نارنجی تماشا کن..
"میدانم دلت از ماه چه میخواهد"میدانم در شبهایت رنگی جز سیاهی نیست"اندکی صبر کن"مهتاب
امشب تو را میهمانی خواهد کرد"....
میدانم که هیچگاه عاشق نبودی"میدانم که نمیدانی چه وقت او خواهد آمد"ولی اندکی صبر کن"
ستاره ها گفته اند که زیباترین غزل را برای او خواهی سرود"....
میدانم دستانت برای نوشتن هیچ توانی ندارند"ولی اندکی صبر کن"آنقدر با اندوه زندگی خواهی کرد که
کاغذ سفید دردو دلهایت از همیشه سیاهتر خواهد شد....
میدانم برای کوچه پس کوچه های گذشته ات بیتابی میکنی"اندکی صبر کن زیرا روزی برای همیشه
دربن بست کوچه ای خاکی گم خواهی شد"...
.میدانم خسته ای از آبی آسمانت"ولی اندکی صبر کن زیرا آسمان زیبایت تا ابد ابری خواهد شد...
ای کاش برای با تو بودن سالها با بی تو بودن لحظه هایم را سپری نمیکردم..
ای کاش در پایان قصه های دلنشین مادر بزرگ کلاغ سیاه همانند خرگوش سفید به خانه اش میرسید..
ای کاش گهواره ی چوبی سالهای دورم " هیچگاه نمیشکست تا برای گریستن آواره ی دنیا نمیگشتم .
"ای کاش ستاره های نقره ای رنگ اتاقم را گم نمیکردم تا برای دیدن ستاره ها" هرشب تا کنار رفتن ابرها دعا نمیکردم..
ای کاش عروسک زیبای صورتی رنگم را به کودک همسایه هدیه نمیدادم "تا بسترم را با سکوتو تنهایی قسمت نمیکردم .
ای کاش الفبای عشق را در مدرسه ی صداقت از بر میشدم تا برای نوشتن تو را دوست میدارم
دستانم این همه لرزش نداشتو غرورم را بهانه نمیکردم..
ای کاش نقاشی قشنگ تو را هیچگاه پاره نمیکردم تا برای کشیدن طرح زیبای نگاهت در نگاهم" از تو این همه خواهشو التماس نمیکردم"
ای کاش هیچگاه با قلب زلالت این همه عشق بازی نمیکردم" تا برای ماندن تو در کنارم" از سر دلدادگی عادت نمیکردم..... ![]()
.
کمی آن طرف تر از تنهایی من.آرامو بی صدا زیر درختی پیر روی نیمکتی چوبی نشسته بود"از دور او را
تماشا میکردم" هیچ صدایی نداشت هرز گاهی دستش را به طرف چشمانش میبردو اشکهایی را پاک میکرد که یک دنیا شکستو جدایی در آن شناور بود ."
با خود زمزمه ای میکرد "و ترانه ای را می خواند . ترانه ای که برایم آشنا بودو خاطراتی مرده را در من زنده میکرد.
آینه ای برداشت و خود را در آن نظاره کرد" خنده ای تلخ بر لبانش نقش بست.. گویی بر سپیدی گیسوانش لبخند میزد. "
هوا سرد بود .پاییز به اوج خود رسیده بود!شاید او نیز دل شکسته ای بود از دیار عشق.."!
بعد از مدتی به غروب خیره شد و کاغذی کوچک را که ساعتها بر روی سینه اش نهاده بود" پاره پاره کردو به آب ریخت" راه به سوی سرنوشت در پیش گرفتو کوله ای از تنهایی هایش را روی نیمکت چوبی بر جای گذاشتو رفت.
هنوز نمیدانستم او چه کسی بود" تنها ریزش اشکهایش برایم همچون ترانه اش بسیار آشنا بود" دوباره سکوت بیشه ی غم زده را فرا گرفت " و من همچنان گذر آب را تماشا میکردم..
آن کاغذهای پاره پاره شده به سویم می آمد "و تنها تکه ای از آن رو به آسمان بود ".......
تصویر دو چشم سیاه روی کاغذ خیس شده لحظه ای مرا در گذشته ای دور فرو برد"...........
آری آن چشمان من بودو" آن دل شکسته....!![]()
![]()
از تو می پرسم ای غریبه.. به کدامین دریا دل زنم "که کشتی امیدم در آن غرق نشود...به کدامین زندگی امید داشته باشم که مرا خار نکند؟ای کاش تو میدانستی .
گاه آنچنان در اعماق تنهایی هایم غرق میشوم که یقینم به وجود خدا در احساسم چون شک میشود.نمیدانم چرا" ولی انگار همیشه منتظرم. منتظر حادثه ای که مرا از این سیاه چال ماتم" رهایی بخشد.. حادثه ای که شباهتی عجیب با مرگ دارد..
شاید در غروب آدینه ای نزدیک" زندگی را بدرود گویم و همانند روزی که تنها آمدم تنها نیز بروم..خنده های بی معنای آدمکها " مرا چون مسیح به صلیب میکشد..و دل بستنشان "پی درپی بر روح خسته ام شلاق میزند ..
حرفهای یخ زده ام دیگر برای دفتر قصه هایم تازگی نخواهد داشت.. هر روز بر خاطرات دیروز پشت پا میزنم و برای آمدن فردا لحظه شماری خواهم کرد.. تا پشت پایی دیگر بر خاطرات تلخ امروز زنم.
.دستهایم دیگر برای چنگ زدن بر ریسمان زندگی تلاشی نمیکند..چشمهایم دیگر برای دیدن باران بی قراری نمیکند..
پاهایم دیگر توانی برای پیموندن جاده های تقدیر ندارند.پس تو بگو ای غریبه"چگونه لحظه های تلخو
شیرین زمان را با بی خیالی طی کنم در حالی که هیچ نشانی از پرستو های مهاجر در آسمان نمیبینم.
مرا برای عبور از دروازه ی شهر آرزوها هیچ امیدی نیست. پس چگونه آرزوهایم را در گوش نسیم بهاری آرام آرام زمزمه کنم؟
تو میدانی که آخرین درخت زندگیم در طوفان وحشی روزگار شکست.؟ پس چگونه تو از من کلبه ای در کنار رودخانه ی نقره ای طلب میکنی؟..ای کاش تو میدانستی"میدانستی که شبهایم چگونه با لغزش اشک بر گونه هایم نمناک میشود.
ای کاش تو میدانستی که چگونه خود را در خود گم کرده ام و در جستجوی هیچ تمام هستیم را نابود ساخته ام..
میدانم غریبه"تو هیچ نمیدانی .. پس داستان مرا برای همیشه فراموش کن"و تو نیز همانند غریبه های دیگر بی تفاوت از من گذر کن..
دور شو آنقدر دور تا به نقطه های دیگری بپیوندی که زمانی همانند تو داستان مرا شنیده بودندو
دیوانه ام خواندندو با لبخندی سرد " برای همیشه رفتند.![]()
دیگر هیچ ترانه ای همساز با ناله هایم نیست.. زندگی در چشمان خورشید مرده است.. کسی چیزی میگوید انگار.. او از انتهای ابدیت سخن با ماه میگوید..
او میگوید هیچ چیز در این روزگار همیشه بودن را نخواهد جست.. همه کس و همه چیز روزی پایان میپزیرد.. "او از انتهایی سخن میگوید که در قاموس جاودانگی نمیگنجد .
آیا تو میدانی ابدیت تا چه زمان با پایان بیگانه خواهد ماند؟ پس چرا این واژه" جز همیشه ماندن و همیشه بودن در لغتنامه ی زندگی معنای دیگری نداشت.. ؟
به کدامین دلیل پایان را برای او پیشگویی میکنی؟ در گوی سحر آمیز زمان تو چه دیده ای؟ آیا تو میدانی مهتابی که با او لحظه ای سخن میگویی دست در دست خورشید روزی برای همیشه خواهد مرد.؟
ما نیز میرویم و ماهای دیگر همچو ما میروند .
پس هیچ کس تا ابد نیست میهمان این دنیا..
پس تو چگونه از انتهایی سخن میگویی که هیچ شاهدی برای نظاره کردن پایانش نخواهد داشت.؟
ابدیت همان خدای آسمانو دریاست .. جز آفریننده ی هر آنچه دیده ایمو خواهیم دید " کسی لایق تا ابد بودن نیست..
پس چگونه در خود اندکی تفکری نمیکنی تا بدانی از چه "چرا " برای چه و چه کسی تو را آفریده است ..؟ چرا لحظه ای برای احساس وجود پروردگار یکتا" چشمانت را در زیر اشکهای آسمان شستشو نمیدهی؟
تو خدایت را از کدامین بتخانه ی سوخته یافته ای که اینگونه از پایان ابدیت سخن می گویی؟![]()
روزگاری آرزویم این بود"که با اسب چوبی کودکیهایم به جاده های پر پیچو خم آرزوهایت سفر کنم تا در انتهای این جاده ها" به تنها آرزویم که دیدن چشمان تو بود برسم..
روزگاری آرزویم این بود" که با قایق کاغذی خیالم به دریای مهربانی تو رهسپار شوم و شوری اشکهایت را از همیشه بیشتر احساس کنم..
روزگاری آرزویم این بود" که عروسک زشت غمهایم را به میهمانی شاهزاده ی زیبای شادیهایت دعوت کنم تا او نیز تاب نگاه کردن در آینه های فراموش شده را داشته باشد..
روزگاری آرزویم این بود که در زیر باران گریه های نقره ای رنگت چتری باشم برای تو" تا امنیت حقیقی عشقم را از همیشه بیشتر باور کنی.. روزگاری آرزویم این بود "که با بالهای لطیف احساسم در آسمان سروده های آبی رنگت عاشقانه پرواز را بیاموزم..
روزگاری آرزویم این بود "که با نسیم دل انگیز نفسهایت همسفر شوم تا مرا به قاصدکهای مهاجر گیسوانت برساند..روزگاری آرزویم این بود " که بر روی ابرهای سپید خوابهای شیرینت قدم بر دارم تا سبک شدن را دیگر تنها یک رویا تصور نکنم..
روزگاری آرزویم این بود" که پنجره ی شکسته ی پاییز ندیده ام را" بر دوش کشم و خزان زیبای نگاهت را به او نشان دهم.. تا او نیز بداند که پاییز زیباترین آفریده ی خداست.روزگاری آرزویم این بود" که تن یخ زده ی زمستانی ام را با آفتاب گرم آغوشت "دوباره به بهار معرفی کنم..
و اکنون که سالها از آن روزگار میگذرد" تنها آرزویم این است "که دوباره متولد شوم و به یاد داشته باشم پیمان شکستنت را" و برای انتقام گرفتن از تو" عهدی از جنس غرور و رنگ هوس با تو ببندم..![]()
سلام بر تو ای تنهایی"سالهاست که حضور تو را در در سکوت بی معنای سینه ام احساس میکنم"امشب تمام دل نوشته هایم را دور میریزم و چند خطی با تو همسفر خواهم شد .
.تویی که هستی برای من و نیستی برای ما..
امشب از ته دل سخن با تو میگویم.. از تو هیچ گلایه ای نیست در شعرهایم"و خوب میدانی که دل کندن از تو برایم دشوار تر از دوباره عاشق شدن است..
تو را دوست میدارم.. به اندازه ی تمام اشکهایی که تنها شاهدش تو بودی.. به باران گفته ام دیگر نبارد امشب.. زیرا چک چک قطراتش درحوض کوچک مادر بزرگ" حریم سکوت زیبای من و تو را خواهد شکست... شمعهای اتاقک کوچکم را خاموش میکنم تا تو را زیباتر ببینم.
همیشه آرزویم این بود که رنگ دلنشین تو را برای لحظه ای نظاره گر شوم..رنگی که کبوتر دل شکسته آن را سیاه میدید.. ولی نه تو برایم رنگ دیگری هستی..رنگی شبیه عشق و شاید دوست داشتنی تر از آن..
ای تنهایی من"تو را در هر قصه ای که میبینم نفرینت گفته اند. "چرا؟
مگر انسانها نمیدانند که تو ناب ترینو پاک ترین لحظه ها هستی؟مگر انسانها نمیدانند در تو جز سکوت هیچ گناهی نمیگنجد؟ مگر سکوت گناه است که تو را شوم میدانندو از تو همیشه گریزانند ؟
ای تنهایی تو نیز برایم سخنی بگو. من سکوت خواهم کرد به احترام تو.. تا تو نیز بگویی درد دلهایت را برایم ..
ای تنهایی من" ببین که چگونه قلبم از شوق صدای تو تپشهایش را برای همیشه فراموش کرده است". پس برای دلخوشی قلب خالی از آهنگم "زیباترین ترانه ی تنهایی را بخوان ای تنهایی من. ![]()






