نگاهم دریا را جستجو میکند"برکه ی متروک تو را نمی خواهم..دستهایم آفتاب گرما بخش عشق را طلب میکند..زمستان سردو بی روح تو را نمیخواهم..
پاهایم برای عبور از جاده های بی پایان دوست داشتن بی قراری میکند..
کوچه ی بن بست تو را نمی خواهم...![]()
گوشهایم برای شنیدن ترانه های امید لحظه شماری میکند..صدای هق هق گریه های تو را نمی خواهم..
پوست لطیف احساساتم نوازش نسیم بهاری را طلب میکند... تازیانه های مرگ بار طوفان پاییزی تو را نمی خواهم...
غرورم برای تعظیم بر عشق"تنها قطره ای اشک زلال می خواهد.
رودخانه ی گل آلود اشکهایت را نمی خواهم..
دستهایم به سوی آسمانی آبی قد کشیده اند.. آسمان تاریک تو را نمی خواهم..
و قلبم تنها"عشقی ساده و یک رنگ را می پرستد "رنگین کمان هفت رنگ تو را نمی خواهم..
برای اولین دیدار" از میان هزاران رز" گلی را با عشق جدا کردم "رز نیمه شکفته ای که گویی چند روزی بیش از میلادش نمی گذشت"
گل زیبا آنقدر شادو مسرور بود که گلهای دیگر از لبخندش گریان بودند و حسرت او را میخوردند"من زیر
تابلوی انتظار همانجایی که کبوتر سفید لانه داشت" برای دیدنت لحظه شماری میکردم"
گل نیز شادو خندان از این که حامل یک دنیا عشق برای معشوق بود به چشمانم خیره شده بود.."لحظه ی دیدار فرا رسید...
ولی افسوس که دستان غریبه ای در دستانت جا خشک کرده بود" و چشمهایت دیگر مرا نمیشناخت.
.در آن زمان رز زیبا که در آغوشم به خوابی شیرین رفت بود از دستان یخ زده ی من بر زمین افتادو آرزوهایش زیر چکمه های عابران پیاده پر پر شد..
او برای همیشه از کنارم رفتو من از ته دل خندیدم .. و با فریاد ی پر از ناله چون باران میگریستم..
خنده ام از باختن در بازی عشق بودو" گریه ام تنها برای پایان آرزوهای نقره ای رنگ رز زیبا. و تنها یک سوال مرا آزار میداد..
که چرا او تنها قربانی بازی کودکانه ی تو بود؟![]()
لالایی کن تنها عروسک تنهایی من"خوش به حالت عروسک جون "خوش به حالت چون هیچ وقت عاشق نمیشی"خوش به حالت چون چشم به راه اومدن کسی نیستی"
عروسک جونم راستی تو وقتی غم میاد سراغت اشک میریزی یا نه؟![]()
![]()
"عروسک جون میدونی بغض چیه؟"عروسک خوبم درد جدایی رو کشیدی تا حالا"؟راستی تا حالا کسی دلتو شکسته؟"عروسک جون بیا واسه همیشه جای همو عوض کنیم "![]()
من تو باشمو" تو من باشی"بیا هرچی دلخوشی دارم مال تو .. "بیا عشقو میدم بهت " عروسک جون یه قلب شکسته دارم میدم بهت ..فقط بذار من تو باشمو تو من باش "...![]()
حلقه ی زندگیت را به آب میسپارم ودیگر هیچ گلایه ای از جدایی نخواهم داشت"تنهایی را میپرستم و هراسی از سایه ها نخواهم داشت"
به قلب خویش سنگ بودن را می آموزم و دلهره ای از شکستن نخواهم داشت"تمام گلبرگهای باغچه ی عشق را پر پر خواهم کردو دیگر گلی برای لحظه ی دیدار نخواهم داشت"
پرده ای از بی خیالی پس از رفتنت بر چشمهایم خواهم کیشدو هیچ اشکی برای ریختن نخواهم داشت"سینه ام را با فریادی بلند خالی خواهم کردو هیچ حرفی برای گفتن نخواهم داشت"
شمع کوچک خا نه ام را برای همیشه خاموش خواهم کردو هیچ قصه گویی برای فرا رسیدن مرگ نخواهم داشت"تمام نامه هایت را خاکستر خواهم کردو هیچ خاطره ای از تو در دل نخواهم داشت"
کوله باری پر از فراموشی برای سفر به سرزمین بی کسیها خواهم بست زیرا" زیرا برای باز آمدنت دیگرهیچ امیدی نخواهم داشت...![]()
![]()
سالها تو را در گورستان خاطراتم دفن کرده بودم "و امروز برای اولین بار بر سنگ فراموشیهای مزارت گریستم "بر روی عکس افسون شده ات دستی کشیدم تا دوباره زخم کهنه ام سر باز کند".
شاید امروز دوبار عاشقت شده بودم ".
شاید امروز برای لحظه ای غرورم را در سیاهی چشمانت گم کردم و دل را برای دوباره دوست داشتنت فریب دادم"امروز آسمان رنگ دیگری داشت"..
امروز ابرهای درونم فریاد کشیدند و برای قلب تشنه ام باران را معصومانه قربانی بیابان درونم
کردند"!امروز دوباره برای چشمهایت شعری سرودم.. شاید امروز برای دومین بار باور کرده بودم که
عاشقت شده ام....![]()
او میگوید جور دیگر باید دید"چشمهایم را میگشایم و به آسمان مینگرم"ابرهای سیاه بر آسمانی که
روزی آبی بود" حکومت میکنند... مسیر نگاهم را به سوی برکه ای منحرف میسازم شاید زیبایی را در آن پیدا کنم"زیبایی برکه چیزی نبود جز چند ماهی مرده "یکی دو شاخه ی شکسته "کلبه ای ویران "و تصویر آسمانی تیره" بر سطح گل آلود آب..
چشمهایم را به ضیافت طلوع خورشید میهمانی کردم"در نور نازک خورشید که از میان شکاف
ابرهای سیاه به سویم قد کشیده بود "گذشته ی تاریکم نقش بست..! گذشته ای تلخ که تمام داستانش گریستن در خواب
بودو بس..دیدگانم بی صبرانه انتظار غروب را میکشید" تا شاید آینده ای روشن و زیبا را نظاره گر باشد"
غروب آغاز شد.. اشعه های نارنجی رنگ خورشید پلکهایم را دیوانه وار نوازش میداد .. ولی چشمهایم با دیدن
آتیه ای تاریک در غروب زندگیم " آهی سرد کشیدو اندکی بعد از لالایی خورشید او نیز برای همیشه به خواب رفت. برای همیشه .....
![]()
سلام بر تو ای آیینه ی غم زده"با تو حرفی دارم "امشب برای آخرین بار همدم حرفهای دلی باش که از عشق هیچ نوری ندید.. "از زیبایی هیچ رنگی جز سیاهی ندید.. و ازمال دنیا جز تباهی در کف خود چیزی ندید.
.نمیدانم چگونه اندوه درونم را بیان کنم"اما اشکهایم را که میبینی؟؟ شاید گویای همه چیز باشد..
"حرف دل من برای تو جز ناله از دست خلق نیست.. حرف دلم جز برگی خزان زده در طوفانی از باد نیست"تو گفتی هرچه میخواهد دل تنگت بگو"ای آینه تو میدانی بغض گلویم را میفشارد و میدانی اگر
سخنی بگشایم گونه هایم از همیشه نمناکتر خواهد شد"و باز هم از درون قلبم خبر می خواهی. ؟
خیالی نیست ای
آینه ...............................................................................................................
امشب نیز خواهم بارید تا در میان شبهایم هیچ سکوتی نباشد.. حرف دل میخواهی؟ اشک برای تو"آه برای تو "و هزاران افسوس برای تو .. این بود تمام خواسته ی تو از من امشب..! و تنها خواهشم از تو این است" ای آینه ی غم زده "برای همیشه بشکن تا خود را تا ابد فراموش کنم..![]()
زندگی راز بزرگیست نمیدانم چیست"!
راز بیداری شالیز در غروب سرد پاییز"نمیدانم چیست"!
زندگی همچو صداییست نمیدانم چیست!
گاه شادستو دل انگیز "گاه سردستو غم انگیز"نمیدانم چیست"!
زندگی شعر غریبیست" نمیدانم چیست!
گاه بیتی گنگو مبهم" گه سرودی صافو محکم"نمیدانم چیست!
زندگی همچو سوال است "نمیدانم چیست!
گاه آب ست آن جوابش گاه کابوسو سرابست " نمیدانم چیست!
زندگی نقشیست رنگی "نمیدانم چیست!
ظلمتش سردو سیاهیست "روزهایش گرمو آبیست"نمیدانم چیست!
زندگی دهر عجیبیست نمیدانم چیست"!
گاه میلادستو جاری"گاه مرگ استو خاری" نمیدانم چیست؟
![]()
![]()
سلام ای روزای ابری پاییزی"سلام ای اشکهای نریخته چشمام"سلام زندون تنهایی لحظه هام"سلام ای قلمو کاغذ درد دلهام"سلام ای نگاه های پر از حسرت"سلام بغض قدیمی شکست"سلام صدای شکستن قلبم "خدا حافظ چشمای پاکو بی ریا"خدا حافظ ای گیسوان بلندو پریشونت"خدا حافظ دستای گرمو مهربونت"خدا حافظ جمله ی قشنگ دوستت دارم"خدا حافظ خنده های بی انتها"خدا حافظ قصه ی لیلی و مجنون"خدا حافظ گل پر پر شده عشقمون "خدا حافظ عشقو زندگی"دیگه به آخر خط رسیدی مسافر سرنوشت"خدا حافظ دلخوشیهای پوچ دنیا..!![]()
![]()
کاشکی چشمات" پشت پلکام این همه شوره زاره غم نمیکاشت..واسه دلخوشی یه لحظه شبای بارونیو سیاه نداشت
کاشکی دنیا رو دلم با آتیشش پا نمیذاشت .. تو غروب بی کسیهام خورشیدو با غربتش جا نمیذاشت.
کاشکی دستام حسرت گرمی دستاتو نداشت.. یا برای لمس لبهات "این همه فاصله تا سرابو باقی نمیذاشت.
کاشکی فریاد با سکوتش تو دلم خو نه ی ویرونه نداشت. یا برای پر کشیدن" یه عالم قانونو انتظار بیهوده نداشت.
کاشکی دریا تو کتابا ساحلو نقطه ی پایانی نداشت.تا برای رقص موجاش ترس مردن روی ماسه ها ی دنیای خیالی رو نداشت.
کاشکی دیروز میشدو تاریخو فردایی نداشت..یا که فرداش واسه من" این همه رسوایی تو دنیای جدایی رو نداشت......
من گفتم عشقت را بدست خواهم آورد"تو گفتی ارزان نخواهی یافت"من گفتم جانم فدایت تو گفتی جان بی عشق چه حاصل"من گفتم به شهرت سفر خواهم کرد "تو گفتی شهر ویران سفر کردن ندارد"من گفتم شبها ابر چشمانم برایت اشکها میبارد"تو گفتی دریا هم برای ساحلش موج میزند و هیچ گاه به او نمیرسد"من گفتم سالها در انتظارت خواهم ماند"تو گفتی مرداب نیز در انتظار دریا میماند اما ماندن یعنی هیچ گاه نرسیدن" پس عشقت را در کوله بار امیدت بگذار و به سویم رهسپار سفر شو تا روزی مرا بیابی"! و هنگام یافتنم من نیز به سویت قدم خواهم برداشت تا سهمی برابر از عشق داشته باشیم...
تا حالا احساس کردی به آخرخط رسیدی؟تا حالا احساس کردی قصه ی تو هم تموم شده"؟تا حالا حس
کردی دوری از عشقت داره زره زره آبت میکنه؟نمیدونم اما من با تمام وجودم اونو حس کردم"تنهایی رو حس کردم که چه طور خنده ی رو لبامو میخشکونه و بغزتلخی رو تو راه گلوم میشکونه"خدایا فقط تو میدونی چه
غربتی داره چشمام"فقط تو میدونی چه دردی میکشم وقتی دونفرو میبینم باهم دارند قدم زنون راه میرنو از عشق قصه میگند"خدایا قصه گوی من کجاست"دیگه نمیخوام با گریه های بی صدام خوابم ببره خدایا دیگه اشکو دوست ندارم"خدایا اونو به من برگردون تا زنده بمونم و عاشق بمیرم"!![]()
یه قلمو یه کاغذو یه دنیا درد دل! یه غروبو یه پاییزو یه آسمون بارونی"یه شبو یه جداییو یه اشک! یه عشقو یه شکستو یه نامه ! اینا تنها چیزایی بود که برام مونده "شاید امشب دیگه نبینمت" شاید امشب آخرین نگاهتو دیدم "و هزارتا شاید دیگه که اگه بخوام برات بنویسم تمام درختای دنیا باید قلم بشندو تمام دریاهای دنیا جوهر! ولی آخرین حرفی که بهت میگم اینه که هیچوقت عاشق نشو قلبتو سنگ کن چون عشق مثل شیشست و ممکنه یه قلب سنگی قلبتو بشکنه"!
از دور او را میبینم "صدایش میکنم "او میبیند "میشنود "ولی از او هیچ نگاهی"هیچ صدایی "به چشمانم "به گوشهایم نمیرسد"دستهایم را به سوی او دراز میکنم"تا شاید.. ولی دستان او نیز از من دورترو دور تر میشوند"نفسهایم عطر نفسهای او را طلب میکند "ولی حتی نسیمی کوچک از او به سوی من نمی آید"ساعت شنی عشقمان را به او نشان میدهم "او میبیند که شنها میمیرند ولی برای نجات آنها هیچ کوششی نمیکند "او را یاد حلقه ی قدیمی عشق دورمان می اندازم"و او نیز با نشان دادن حلقه ای غریبه در دستانش آخرین تیر جدایی را بر قلب بی گناهم فرود آورد ".![]()





