سلام به دوستان عزیز". امیدوارم از آخرین نوشته من لذت ببرید..و امیدوارم پاییز رو توی شعر من بیشتر احساس کنید..
سعی کردم از تمام سادگی و لطافت یک روز پاییزی استفاده کنم..
منو ببخشید اگه باعث رنجش یا دل شکستن شما شدم..
این مدت کوتاه خاطرات خوبی از تک تک شما داشتم.. خیلی زود گذشت. به قول شاعر"...
گاه چقدر زود دیر می شود
من به پاییز خواهم پیوست..و در پیله تنهایی خود خواهم ماند
تا دور از این دنیا "در خلوتی خالی از فریاد آرام گیرم..
همیشه موفق و شاد زی...(آسمونی)![]()
....................................
پاییز " طلایی...
با غروب آفتاب"
چند برگی به زمین می ریزد"
شاخه ها..!
همه در ماتم و غم".
و زمین مست" از بوی خزان"
می شود بستر سرد برگ ها
آسمان خاکستری ست...
یک نفر چشم به آن دوخته است"
چتر مغرورش را خواهد بست
تا که پاییز
همان فصل رسیدن تا جدایی ها را
خیس تر لمس کند"
بغض ها پی در پی می شکنند"
آسمان از ته دل می بارد.
بوی خاک نم زده در همه پنجره ها
می پیچد"
برگ ها می دانند "
که سقوط از بام رویا های پوچ زندگی"
نزدیک است"
باد شلاق زنان می آید"
شاخه ها می شکنند"
برگ ها چون باران
در حیاط کوچک خانه مان می ریزند"
مادرم پنجره را..
بی صدا می بندد ".
و چراغ نیمه جان خانه را
با دمی خسته که از لالایی انبوه است"
در میان اشکهایش..
آرام..
خاموش خواهد کرد.
جشن پاییز هنوز"
درمیان غربت کوچه ما
پا برجاست
ناله باد "برای دختری نا بینا
خوش ترین آهنگ است
برگ ها ریز و درشت
زیر پای عابران
می میرند..!
و کسی نیست بگوید که چرا؟
در زمان مرگ نارنجی رنگشان"
با صدایی لرزان"
از بهاری نزدیک "سخن میگویند.!![]()
زندگی یعنی یک سار پرید " از چه دلتنگ شدی؟.. دلخوشی ها کم نیست..
اگه آسمونی رو دوست دارین این شعرو تا آخر بخونید..
در خیال و رویا
اندکی خواهم خفت"
تا ببینم در آن
اوج خوشبختی را"
من در این خواب
که از نبض خدا لبریز است
خواهم دید"
غنچه ای می روید.
در علفزاری خشک
که همه امیدش
سر یک تشنگی مبهم مرد
اندکی بالا تر "
بر درختی رعنا
کفتری می جوید"
شاخه خشکی کوتاه
او برای جفتش
لانه ای خواهد ساخت...
تا به دنیا گوید"
همچو انسان من نیز
زندگی خواهم کرد.!
از پس کوه بلند
ابری می آید.
پرده ای سربی رنگ
می کشد بر زلف"
گیسوان خورشید
تا بخوابد کوتاه.
تا نبیند چشم خندان و پر از عاطفه هم بازی اش "
اندکی طوفانیست.!
ابر خاکستری سرگردان
نیمه شب می بارد
او در این خلوت خیس
بی صدا می گرید.
اشک هایش می شود
از سر ناودان جاری..
و صدایش
نرم نرمک با لطافت گوید:
چک چک و صد چک چک تکراری
شاید این قصه رویایی من خوشبختی ست
قصه گریه ابر
قصه رویش گل
یا همان لانه گرم دو کبوتر در بلندای درخت
هرچه بود و هرچه هست
تنها یک چیز را
می توان در این خواب
صادقانه فهمید.
و آن این است که ما
اوج خوشبختی را
داشتن زیبا ترین و بهترین ها در کف اقبال خود می دانیم.
!!!
هدیه ای از لبخند "
بر لبی بغض آلود .
این تمام اوج یک خوشبختی ست.!![]()
دوشنبه با شعر پاییز طلایی منتظرتون هستم و دیگه خدا حافظ واسه همیشه.
موفق و شاد زی
می خونید . و بعدش دوشنبه اولین روز پاییز"آخرین نوشته آسمونی رو خواهید خوند و دیگر هیچ...
در قحطی پرواز پرستو ها
و در آسمانی خالی از ابر"
باد باد کها می رقصند"
تا کودکان قر قره به دست
برای لحظه ای پرواز را"
در انتهای نخ های طولانی
به تماشا بنشینند"
کودکی تهی دست
از پشت بام خانه اش.
لبخند کودکان دیگر را
با بغض تماشا می کند...
او چون من
باد بادکی ندارد.
با تمام آرزوهایش خلوت می کند
و در بام تنهایی..
با مداد رنگی هایش"
بر تن خسته کاغذ پاره ای
آسمان می کشد.!
باد بادک می کشد .!
و می خندد .!
چون دیگر تمام باد بادک ها مال اوست.
او می خندد ولی"
در گوشه ای از نقاشی اش.
بامی می کشد.
کودک تنهایی می کشد"
که با بغض !
لبخند کودکان دیگر را
تماشا می کند. ![]()
سلام دوستای عزیزم.. توی آپ قبل هم گفته بودم ولی شاید خیلی ها ندونند. دوستان اولین روز پاییز وقت رفتن منه. واسه آخرین بار روز اول مهر آپ می کنم.
و توی این مدت به دوستای قدیمی خبر نمی دم چون می خوام آسمونی های واقعی رو بشناسم .. و بدونم کی چهار شنبه ها به یاد آسمون دل من هستش. شاد زی![]()
من چرا یادم رفت" ؟
که غریبانه به در می کوبد...
قاصدی کز تو خبر در دل داشت.
خبری مملو ز اندوه و غم و خلوت تو..
خلوتی..
که پر از باران بود"...
من در این تشنگی و ماتم خود"...
در به روی قاصد بارانی چشمانت
بهر چه نگشودم؟
و چرا در عطش گلدان ها
در تمنای پر از خواهش خیس گل ها
من چرا یادم رفت ..
که غریبانه به در می کوبد"
قاصد بارانی چشمانت.؟
و چرا ..
به نگاه و چهره خندان ماهی ها "
بعد از تق تق در
بی تفاوت بودم؟![]()
توی این مدت واسه آپ کردن به دوستای قدیمی خبر نمی دم تا خودشون سر بزند ..
می خوام دوستای واقعی خودم رو بشناسم .. پس ناراحت نشند از این که بی خبر آپ کردم
حس می کنم به اون چیز هایی که می خواستم رسیدم توی این دنیای شیرین... چیز هایی که گفتنی نیست و فقط باید اونو احساس کرد .
فقط این مدت کوتاه تنهام نذارین..
تمام می شوم شبی"""فقط به من اشاره کن.
در سکوت گیسوان مزرعه"
چه زیبا می خوانند مترسک ها برای دسته گنجشک ها لالایی..
و جویباری که از آن حوالی عبوری سبز دارد"
چه گوش نواز سیلی میزند"بر قلب سنگ تخته سنگها.
اندکی بالاتر از پرواز نیل گون قاصدک و کمی پایین تر از نبض خدا
چه زیبا گهواره می شوند ابرها برای خواب نیم روزی آفتاب.
در میان تردید ی" که پر از رویش است"
و در گودی جا پای عابری که به سراب پیوست"
چه غریبانه به زندگی سلام می کنند" ساقه های خمیده ی گندم ها...
و نگاهم بعد از این معجزه "
باز هم"
از ته دل می خندد .
و سکوت خیس این مزرعه را"همچون باد
لحضه ای می شکند..
با ندایی که بی هراس می گوید"!
زندگی از زایش معجزه ی این مزرعه زیبا تر است.![]()
و از خود می پرسم.. چه چیز در برگهای همیشه بهار آن نهته است.
که هیچگاه پاییز نمی شوند؟
من نیز رنگ پرید گی خزان را دوست می دارم "
خزانی که انبوه از شهوت عشق است.
شبها به رنگ پاییز خواهم خفت...
و همچون بیداری ام" همزاد خود را در آیینه جستجو می کنم!
تا دوباره از غم کده ی واژه های درونم
غزلی شبیه با لحظه های تلخو شیرین زندگی ام را "بر روی کاغذی بی خط ترسیم کنم
ولی هیچ نمی دانم جای خالی پاسخی را که سخت در آن محو شده ام.
که چرا آیینه دیگر مرا نمی شناسد؟![]()
باز هم می خندم" آنقدر می خندم تا غم از رو برود...
دوستان اگه نشد نظر بدین به پست قبل نظر بدین.
عقربه های خواب آلود ساعت سرنوشت را دوباره عقب خواهم راند "و در تقویم زندگی امشب را آغاز تولد خود نشان خواهم کرد.
گذشته های تلخ را از کوله بار خاطراتم بیرون خواهم انداخت و سبک بال تر از همیشه زندگی را از نو خواهم ساخت..
در لغت نامه ی عشق لیلای خویش را خواهم یافت تا برای عشق ورزیدن
زیبا ترین بهانه ام باشد..
بر تمام گریه هایم می خندم تا آدمک های مضحک درونم بدانند من نیز لبخند را دوست می دارم.
بر تمام اندوهی که در دل نهان کرده ام پرده ای از بی خیالی خواهم کشید.
و فریاد سر میدهم می خواهم آبی تر از همیشه زندگی کنم.. و این جمله را هزاران بار تکرار خواهم
کرد"اگر در اتاق تاریک آرزوهایم چراغی بر افروخته نیست" ماه زیباترین بهانه برای آشتی با آسمان است.
.آری تو نیز می توانی دوباره تولد یابی.
کافیست اندکی به برگ ریزان پاییز بنگری و اندکی بعد به رویش جوانه ای بر روی همان شاخه ای که در
زمستان مرده بود...تو که از شاخه ی خشکیده کمتر نیستی؟هستی؟
![]()
با اضطرابی غم انگیز تر از زایش پروانه ای در دل باد " به استقبال آتیه خواهم رفت"و تلنگری بر روح
خسته ام خواهم زد تا دوباره تاول های خواب پریدگی او زخم باز کند..
به آینه خواهم گفت که برای تماشای گیسوانی سپید تر از برف" چشمانش را دوباره از نو خاک روبی کند...
و به او می آموزم که چگونه از میان چینو چروک های پیشانی ام" نقش حقیقی زندگی را ترسیم کند..
زمزمه ای درونم می گوید شکست تو را تا آخرین باز دم بدرقه خواهد نمود" ولی چه سود که باید رفت ..
نا امیدی همچون عقابی تیز چنگال مرا تهدید می کند "ولی چه سود که باید پرید "
و برای تولد معجزه ای از جنس سراب" حقیرانه دست به دامان دور دستها شد .
تا شاید آن پرنده ی شکاری سهمی از آسمان آبی را به من تقدیم کند ...
پاسی از شب گذشته است و من هنوز چند خط بیش سیاه نکرده ام"...
سیاهی اندک است...دوباره قلم را تراش می دهم تا آتیه را بیشتر باور کنم..
قلم در کنجکاوی احمقانه ی من چون شمع آب می شود "
و ای کاش می دانستم آتیه ی ما همین قلم است.. ![]()
چیزی به سقوط اشک های بازی گوش چشمانم نمانده است" چقدر بی ادعا سر می خورند ".
انگار نه انگار که از نطفه ی غم آفریده شده اند".
خالی از زره ای نا پاکی "همچون نوزادی بی خبر از دنیا " باریدن را به ابر ها یاد می دهند".
یاد می دهند که چگونه باید از پلک ها دل کند" .
یاد می دهند که چگونه می توان شور بودو اندکی چشم را دلخور نکرد " .
اشک هایم خوب می دانند که چگونه از پرت گاه غرور باید گذشت".
اشک هایم خوب می دانند که چگونه باید رویای خیس نیمه شب را " برای تن پوش سیاه چشمانم در خوابی شیرین دوباره تازه کرد..
و من امروز از پشت حقیقت قهوه ای رنگ خیال" اشک هایم را باور کردم..
حقیقتی تلخ که به اجبار باید شیرین دید " باید شیرین دید تمام روز هایی که می جنگیم برای عشق ".
می جنگیم برای داشتن نا داشتنی ها "و افسوس که در آخر شکستن را از سنگ می آموزیم ".
سنگی که بی رحمانه سینه اش را خواهند تراشید " به کدامین گناه؟
تنها به گناه خواب چشمانی که خود زمانی "اشک را تنها به بهانه ی خنده ای شیرین یا گریه ای تلخ
روی پوست لطیف بوسه گاهمان قربانی می کرد. بیچاره اشک" بیچاره سنگ....
از پشت شیشه های مه آلود زمان "کسی عبور میکند..
و صدای قدم هایش همچون چکمه هایی که پی در پی در برف فرو میروند سکوت سرد زمستان را با
ناله های نا مفهوم زمین آشتی می دهد ..
و من از خود میپرسم. او چگونه به دنبال آفتاب میگردد؟
در حالی که پنجه های طلایی خورشید" سالهاست چون بلورهای یخ زده بر سقف آسمان آویزانند..
با آهی سرد شیشه ی بهت زده را دوباره شفاف می کنم" تا او را از عمق پنجره ای تازه بیدار شده از
خواب " زلال تر به تماشا بنشینم.ولی انگار او رفته است .
و من به دنبال مسیر رد پایش در برف خواهم رفت..
ای کاش ابرهای خاکستری زمان "باریدن را برای لحظه ای فراموش کنند" تا تنها نشان او برای من" زیر
دلهره های سپید رنگ خیال" معصومانه دفن نشود..![]()
اگه بد شده ببخشید فقط واسه تکراری نبودن سبک متنهام بود. شاد زی .![]()
چه خوب بود وقتی که عقربه های ساعت به هم میرسیدن" واسه یه بار هم که شده قانون زمان رو "
زیر پا میذاشتنو هم دیگه رو تا همیشه در آغوش میگرفتند.
چه خوب بود اگه توی بهار هم "شکوفه ها نارنجی بودند تا دیگه هیچ کسی غم دوری پاییز رو
نمی خورد ..![]()
.چه خوب بود وقتی بارون میومد پروانه ها هم از ته دل میخندیدنو واسه خراب شدن خونه ی لطیفشون از ته دل گریه نمی کردن ..
چه خوب بود اگه آخر تموم قصه ها با رسیدن تموم میشد تا هیچ کسی دلش واسه کلاغه نمی سوخت
چه خوب بود اگه ستاره ها واسه بردن تو مسابقه ی عاشقی " برای سقوط هم دیگه دعا نمی کردن..
چه خوب بود وقتی خورشید خانوم می خوابید "ماه کوچولو پشت ابرا پنهون نمیشدو شمعدونی های تو باغچه بی مهتاب شب رو سر نمی کردن. ![]()
چه خوب بود وقتی پرنده ای بالش میشکست پرواز توی آسمون آبی براش یه آرزو نمیشد..
و چه خوب بود اگه کسی عاشق می شد دل شکستنو دل زیر پا گذاشتن " براش یه عادت همیشگی نمیشد..![]()
بی تفاوت از هر آنچه که در دنیای سربی رنگ اطرافم رخ می دهد " و در خلوتی سرد"
به شکل امواج مرده ی دریا"دوباره از نو همه چیز را خواهم دید...
غروبی دل انگیز "نگاهم را محو تماشای نقاشی زیبای خویش میکند.از آسمان هاله ای نورانی به
رنگ خزان" ابرهای خواب زده ی آسمان را بیدار می کند ...
و در زیر چشم خورشید "سرمه ای نارنجی میکشد که از تمام برگ های پاییز "زیباتر است.
خطی طولانی که به موازات تمام تنهایی هایم" تا بی نهایت ادامه دارد.
لحظه ای تردید مرا فرا میگیرد" گویی لالایی ماهتاب برای خورشید تمام نشده است.
زیرا هنوز گیسوان طلایی آفتاب از میان شکاف های سحر آمیز ابرها خود نمایی میکنند. و چه زیبا
میرقصند با این که میدانند وقت رفتن است....
تمام زیبایی های این نقاشی" در پشت حقیقت زندگی" گم می شود "و دوباره زمزمه ای از دور مرا
فرا می خواند ....
آری این همان صدای دنیای سربی رنگ است. بی آن که بخواهم " به نا چار من نیز زمزمه می کنم"
اندکی صبر " من نیز آمدم دنیا... ![]()
![]()
صدایم در برابر سایش برگی خزان زده بر شاخه ای خشکیده "هیچ است و تو از من ترانه های بهار را
طلب میکنی؟ در حالی که تنها زمزمه هایم در افق گم شده است.
چگونه از ماه سخن بگویم برای تو؟ در حالی که خویش" سالهاست مهتاب را در خوابهای خاکستری رنگم جستجو میکنم.
چگونه هم ساز با چک چک باران بر تار زندگیم چنگ زنم؟" در حالی که انگشتهایم برای اشاره به تو اندک توانی هیچ ندارند.
آیینه ها را خوب میشناسم" ولی از تو میپرسم.. با چه امیدی خود را در شیشه های شفافی
جستجو کنم که از شرم هیچگاه به آنها نگاهی حقیر نیز نیانداخته ام..
چگونه از من میخواهی در کنار خورشید قدم زنان به سوی نوری جاودانی پیش روم در حالی که
سایه ای نیز مرا همراهی نخواهد کرد.![]()
![]()
فقط میتونم بگم دلم واسه همه ی شما خیلی تنگ شده بود و با این که من آپ نمیکردم بهم سر میزدین "این برام خیلی ارزش داشت.. من به جز امشب هفته ای یک بار چهار شنبه ها آپ میکنم ..
امیدوارم بازم مثل روزهای قبل با هم دوست و همدم خوبی باشیم.. ![]()
به نام آن که هنگام خنده هایمان" او را در یاد نداریمو هنگام گریه هایمان او را از آسمان طلب می کنیم..
دوباره جاری می کنم جوهر دردو دلهایم را بر روی کاغذی آبی رنگ "
تا تو بدانی "تا او بداند"و تا همه بدانند که تنهاتر از خدا هم هست..
.دوباره جاری می کنم اشکهایم رابر روی کاغذی آبی رنگ تا رنگ آبیش بداند" از این پر رنگتر نیز خواهد شد..
دوباره قصه های غمها و شادیهایم را از نو خواهم نوشت تا شاید در آخر این داستان "تنهایی هایم را با تو قسمت کنم..
و باز هم آبی میشوم تا در آسمان آبی دیگر "عشق را با تمام وجود احساس کنم...![]()
ای کاش دخترک پاییزی خیالت "به آرزویش میرسید..."![]()
ای کاش گهواره ی چوبی کودکیهایت نمیشکست..."![]()
ای کاش عشق کاغذی آن غریبه در رودخانه ی نقره ای غرق نمیشد..."![]()
ای کاش روزگاری آرزویت چون حقیقت میشکفت..."![]()
ای کاش تنهایی پاک تو برای لحظه ای لب میگشود..."![]()
ای کاش جسم خسته ات برای همیشه رهایت میکرد..."![]()
ای کاش رنگین کمان هفت رنگ تو" یک رنگو آبی بود..."![]()
ای کاش قصه ی رفتنت را هیچگاه باز نمیگفتی.."![]()
ای کاش تمام آدمکها میدانستند برای چه قصد سفر کرده ای..."![]()
ای کاش هیچگاه آبی آسمانت آفریده نمیشد..."![]()
ای کاش هیچگاه دردو دلهایت را با ستاره ها قسمت نمیکردی..."![]()
ای کاش از آیینه ها نفرتی نداشتی..."![]()
ای کاش بر آخرین جاده ی خوشبختی پشت نمیکردی... "![]()
ای کاش برای پیدا کردن خود" آسمانت را قربانی گم شده ات نمیکردی..."![]()
ای کاش از کنار نگاه آن دل شکسته بی اعتنا عبور نمیکردی..."![]()
ای کاش پرواز را برای رهایی از بن بست کوچه های خاکی باور داشتی..."![]()
و ای کاش برای وداع با کلبه ی تنهایی هایت"شعر آخرین غروب را بر سقف آبی آسمانت نقاشی نمیکردی.... "(دوستای آسمونی شاد زی. خدا حافظ واسه همیشه..)![]()
![]()
![]()
تمام آرزوهای نقره ای رنگت مرده است انگار"از خنده های مهربان تو هیچ نشانی نیست انگار".
در طلوع ناب چشمانت "خورشید چون غروب است انگار" در بهار گرم نگاهت پاییز جان گرفته است انگار.
"دیوار کوچک غرورت به خاک پیوسته است انگار"از گذشته های شیرینت" نشانی در دفتر خاطراتت نیست انگار.."
در سکوت پاک لبهایت " صدایی از شکایت نیست انگار." از تمام حرفهایت" هیچ ردپایی نیست انگار...
..
دستانت رقص خداحافظی گرفته است انگار"به دنبال کسی تو میگردی انگار"خودت را در سراب گم کرده ای انگار"
آسمان آبیت ابری شده است انگار"..
رفتن را بهانه کرده ای انگار"مقصودت را سرزمین سکوت نشان کرده ای انگار"
خسته از نقاشی دردهایت روی صفحه ی خیالی شده ای انگار"
با نگاهت دریا را طلب میکنی انگار"
بی نهایت قاصدک شده ای انگار"
دنیا را چون قفس میخوانی انگار"
با چشمانت غرق در باران شده ای انگار"انتظار آن غروب آخرین را میکشی انگار.."با رفتنت "خواهی که خدا را تماشا کنی انگار...
(آسمونی فردا غروب آخرین شعرش رو میده و میره.. شاید واسه همیشه..)![]()
![]()
اندکی صبر کن "دلتنگیهایت را برای لحظه ای به باد بسپار"میدانم خسته ای از تمام دلنوشته هایت"ولی
باران در راه است"تنها برای تو خواهد بارید".....
میدانم پاییز را بی نهایت دوست میداری"میدانم از بهار برگهای خزان زده میخواهی"ولی اندکی صبر کن
"چشمانت را ببند"و در خیال خود " شکوفه ها را نارنجی تماشا کن..
"میدانم دلت از ماه چه میخواهد"میدانم در شبهایت رنگی جز سیاهی نیست"اندکی صبر کن"مهتاب
امشب تو را میهمانی خواهد کرد"....
میدانم که هیچگاه عاشق نبودی"میدانم که نمیدانی چه وقت او خواهد آمد"ولی اندکی صبر کن"
ستاره ها گفته اند که زیباترین غزل را برای او خواهی سرود"....
میدانم دستانت برای نوشتن هیچ توانی ندارند"ولی اندکی صبر کن"آنقدر با اندوه زندگی خواهی کرد که
کاغذ سفید دردو دلهایت از همیشه سیاهتر خواهد شد....
میدانم برای کوچه پس کوچه های گذشته ات بیتابی میکنی"اندکی صبر کن زیرا روزی برای همیشه
دربن بست کوچه ای خاکی گم خواهی شد"...
.میدانم خسته ای از آبی آسمانت"ولی اندکی صبر کن زیرا آسمان زیبایت تا ابد ابری خواهد شد...
خسته شدم خیلی خسته.. توی این مدت که هر روز آپ میکردم خیلی فشار روحی بهم اومد و واسه این که متنهام قشنگتر از قبل بشه هر روز فشار بیشتری رو تحمل میکردم""![]()
آسمونی دیگه تابش تموم شده ..![]()
دیگه دوست نداره واسه ساختن متن چشماشو ببنده و نقش دخترک پاییزی رو بازی کنه. ![]()
آسمونی خسته شده از عشق کاغذی که وجود نداشت.![]()
.آسمونی خسته شده از حرف زدن با غریبه ای که نمیدونست کیه..![]()
آسمونی خسته شده واسه آرزوهایی که هیچوقت یادش نبود چنین آرزوهایی داشته..![]()
آسمونی خسته شده که مثل دیونه ها با تنهایی خودش حرف بزنه.
آسمونی خیلی خیلی خسته شده..![]()
دیگه کم آوردم.. دارم انگار از روحم مایه میزارم واسه متن گفتن..
. هر شعری که میگم قسمتی از وجودمو میکنمو میزارم توی وب.. دیگه دارم تموم میشم..![]()
خیلی سخته خیلی...
این هفته هم منو تحمل کنید .. میرم شاید واسه همیشه..
شایدم اگه دلم واسه نقش بازی کردن تنگ شد یه روزی بیام..
فقط خسته شدم..
هر روز فشار زیادی تحمل میکنم تا شرمنده ی شما که به من سر میزنید نشم ...
ولی.. دیگه نمیدونم چطوری بگم امیدوارم حرفامو فهمیده باشین..
متن پایین رو هم بخونید.. امروز ساختمش . دم غروب.
شاد زی![]()
ای کاش برای با تو بودن سالها با بی تو بودن لحظه هایم را سپری نمیکردم..
ای کاش در پایان قصه های دلنشین مادر بزرگ کلاغ سیاه همانند خرگوش سفید به خانه اش میرسید..
ای کاش گهواره ی چوبی سالهای دورم " هیچگاه نمیشکست تا برای گریستن آواره ی دنیا نمیگشتم .
"ای کاش ستاره های نقره ای رنگ اتاقم را گم نمیکردم تا برای دیدن ستاره ها" هرشب تا کنار رفتن ابرها دعا نمیکردم..
ای کاش عروسک زیبای صورتی رنگم را به کودک همسایه هدیه نمیدادم "تا بسترم را با سکوتو تنهایی قسمت نمیکردم .
ای کاش الفبای عشق را در مدرسه ی صداقت از بر میشدم تا برای نوشتن تو را دوست میدارم
دستانم این همه لرزش نداشتو غرورم را بهانه نمیکردم..
ای کاش نقاشی قشنگ تو را هیچگاه پاره نمیکردم تا برای کشیدن طرح زیبای نگاهت در نگاهم" از تو این همه خواهشو التماس نمیکردم"
ای کاش هیچگاه با قلب زلالت این همه عشق بازی نمیکردم" تا برای ماندن تو در کنارم" از سر دلدادگی عادت نمیکردم..... ![]()
.
کمی آن طرف تر از تنهایی من.آرامو بی صدا زیر درختی پیر روی نیمکتی چوبی نشسته بود"از دور او را
تماشا میکردم" هیچ صدایی نداشت هرز گاهی دستش را به طرف چشمانش میبردو اشکهایی را پاک میکرد که یک دنیا شکستو جدایی در آن شناور بود ."
با خود زمزمه ای میکرد "و ترانه ای را می خواند . ترانه ای که برایم آشنا بودو خاطراتی مرده را در من زنده میکرد.
آینه ای برداشت و خود را در آن نظاره کرد" خنده ای تلخ بر لبانش نقش بست.. گویی بر سپیدی گیسوانش لبخند میزد. "
هوا سرد بود .پاییز به اوج خود رسیده بود!شاید او نیز دل شکسته ای بود از دیار عشق.."!
بعد از مدتی به غروب خیره شد و کاغذی کوچک را که ساعتها بر روی سینه اش نهاده بود" پاره پاره کردو به آب ریخت" راه به سوی سرنوشت در پیش گرفتو کوله ای از تنهایی هایش را روی نیمکت چوبی بر جای گذاشتو رفت.
هنوز نمیدانستم او چه کسی بود" تنها ریزش اشکهایش برایم همچون ترانه اش بسیار آشنا بود" دوباره سکوت بیشه ی غم زده را فرا گرفت " و من همچنان گذر آب را تماشا میکردم..
آن کاغذهای پاره پاره شده به سویم می آمد "و تنها تکه ای از آن رو به آسمان بود ".......
تصویر دو چشم سیاه روی کاغذ خیس شده لحظه ای مرا در گذشته ای دور فرو برد"...........
آری آن چشمان من بودو" آن دل شکسته....!![]()
![]()
از تو می پرسم ای غریبه.. به کدامین دریا دل زنم "که کشتی امیدم در آن غرق نشود...به کدامین زندگی امید داشته باشم که مرا خار نکند؟ای کاش تو میدانستی .
گاه آنچنان در اعماق تنهایی هایم غرق میشوم که یقینم به وجود خدا در احساسم چون شک میشود.نمیدانم چرا" ولی انگار همیشه منتظرم. منتظر حادثه ای که مرا از این سیاه چال ماتم" رهایی بخشد.. حادثه ای که شباهتی عجیب با مرگ دارد..
شاید در غروب آدینه ای نزدیک" زندگی را بدرود گویم و همانند روزی که تنها آمدم تنها نیز بروم..خنده های بی معنای آدمکها " مرا چون مسیح به صلیب میکشد..و دل بستنشان "پی درپی بر روح خسته ام شلاق میزند ..
حرفهای یخ زده ام دیگر برای دفتر قصه هایم تازگی نخواهد داشت.. هر روز بر خاطرات دیروز پشت پا میزنم و برای آمدن فردا لحظه شماری خواهم کرد.. تا پشت پایی دیگر بر خاطرات تلخ امروز زنم.
.دستهایم دیگر برای چنگ زدن بر ریسمان زندگی تلاشی نمیکند..چشمهایم دیگر برای دیدن باران بی قراری نمیکند..
پاهایم دیگر توانی برای پیموندن جاده های تقدیر ندارند.پس تو بگو ای غریبه"چگونه لحظه های تلخو
شیرین زمان را با بی خیالی طی کنم در حالی که هیچ نشانی از پرستو های مهاجر در آسمان نمیبینم.
مرا برای عبور از دروازه ی شهر آرزوها هیچ امیدی نیست. پس چگونه آرزوهایم را در گوش نسیم بهاری آرام آرام زمزمه کنم؟
تو میدانی که آخرین درخت زندگیم در طوفان وحشی روزگار شکست.؟ پس چگونه تو از من کلبه ای در کنار رودخانه ی نقره ای طلب میکنی؟..ای کاش تو میدانستی"میدانستی که شبهایم چگونه با لغزش اشک بر گونه هایم نمناک میشود.
ای کاش تو میدانستی که چگونه خود را در خود گم کرده ام و در جستجوی هیچ تمام هستیم را نابود ساخته ام..
میدانم غریبه"تو هیچ نمیدانی .. پس داستان مرا برای همیشه فراموش کن"و تو نیز همانند غریبه های دیگر بی تفاوت از من گذر کن..
دور شو آنقدر دور تا به نقطه های دیگری بپیوندی که زمانی همانند تو داستان مرا شنیده بودندو
دیوانه ام خواندندو با لبخندی سرد " برای همیشه رفتند.![]()
دیگر هیچ ترانه ای همساز با ناله هایم نیست.. زندگی در چشمان خورشید مرده است.. کسی چیزی میگوید انگار.. او از انتهای ابدیت سخن با ماه میگوید..
او میگوید هیچ چیز در این روزگار همیشه بودن را نخواهد جست.. همه کس و همه چیز روزی پایان میپزیرد.. "او از انتهایی سخن میگوید که در قاموس جاودانگی نمیگنجد .
آیا تو میدانی ابدیت تا چه زمان با پایان بیگانه خواهد ماند؟ پس چرا این واژه" جز همیشه ماندن و همیشه بودن در لغتنامه ی زندگی معنای دیگری نداشت.. ؟
به کدامین دلیل پایان را برای او پیشگویی میکنی؟ در گوی سحر آمیز زمان تو چه دیده ای؟ آیا تو میدانی مهتابی که با او لحظه ای سخن میگویی دست در دست خورشید روزی برای همیشه خواهد مرد.؟
ما نیز میرویم و ماهای دیگر همچو ما میروند .
پس هیچ کس تا ابد نیست میهمان این دنیا..
پس تو چگونه از انتهایی سخن میگویی که هیچ شاهدی برای نظاره کردن پایانش نخواهد داشت.؟
ابدیت همان خدای آسمانو دریاست .. جز آفریننده ی هر آنچه دیده ایمو خواهیم دید " کسی لایق تا ابد بودن نیست..
پس چگونه در خود اندکی تفکری نمیکنی تا بدانی از چه "چرا " برای چه و چه کسی تو را آفریده است ..؟ چرا لحظه ای برای احساس وجود پروردگار یکتا" چشمانت را در زیر اشکهای آسمان شستشو نمیدهی؟
تو خدایت را از کدامین بتخانه ی سوخته یافته ای که اینگونه از پایان ابدیت سخن می گویی؟![]()
روزگاری آرزویم این بود"که با اسب چوبی کودکیهایم به جاده های پر پیچو خم آرزوهایت سفر کنم تا در انتهای این جاده ها" به تنها آرزویم که دیدن چشمان تو بود برسم..
روزگاری آرزویم این بود" که با قایق کاغذی خیالم به دریای مهربانی تو رهسپار شوم و شوری اشکهایت را از همیشه بیشتر احساس کنم..
روزگاری آرزویم این بود" که عروسک زشت غمهایم را به میهمانی شاهزاده ی زیبای شادیهایت دعوت کنم تا او نیز تاب نگاه کردن در آینه های فراموش شده را داشته باشد..
روزگاری آرزویم این بود که در زیر باران گریه های نقره ای رنگت چتری باشم برای تو" تا امنیت حقیقی عشقم را از همیشه بیشتر باور کنی.. روزگاری آرزویم این بود "که با بالهای لطیف احساسم در آسمان سروده های آبی رنگت عاشقانه پرواز را بیاموزم..
روزگاری آرزویم این بود "که با نسیم دل انگیز نفسهایت همسفر شوم تا مرا به قاصدکهای مهاجر گیسوانت برساند..روزگاری آرزویم این بود " که بر روی ابرهای سپید خوابهای شیرینت قدم بر دارم تا سبک شدن را دیگر تنها یک رویا تصور نکنم..
روزگاری آرزویم این بود" که پنجره ی شکسته ی پاییز ندیده ام را" بر دوش کشم و خزان زیبای نگاهت را به او نشان دهم.. تا او نیز بداند که پاییز زیباترین آفریده ی خداست.روزگاری آرزویم این بود" که تن یخ زده ی زمستانی ام را با آفتاب گرم آغوشت "دوباره به بهار معرفی کنم..
و اکنون که سالها از آن روزگار میگذرد" تنها آرزویم این است "که دوباره متولد شوم و به یاد داشته باشم پیمان شکستنت را" و برای انتقام گرفتن از تو" عهدی از جنس غرور و رنگ هوس با تو ببندم..![]()
سلام بر تو ای تنهایی"سالهاست که حضور تو را در در سکوت بی معنای سینه ام احساس میکنم"امشب تمام دل نوشته هایم را دور میریزم و چند خطی با تو همسفر خواهم شد .
.تویی که هستی برای من و نیستی برای ما..
امشب از ته دل سخن با تو میگویم.. از تو هیچ گلایه ای نیست در شعرهایم"و خوب میدانی که دل کندن از تو برایم دشوار تر از دوباره عاشق شدن است..
تو را دوست میدارم.. به اندازه ی تمام اشکهایی که تنها شاهدش تو بودی.. به باران گفته ام دیگر نبارد امشب.. زیرا چک چک قطراتش درحوض کوچک مادر بزرگ" حریم سکوت زیبای من و تو را خواهد شکست... شمعهای اتاقک کوچکم را خاموش میکنم تا تو را زیباتر ببینم.
همیشه آرزویم این بود که رنگ دلنشین تو را برای لحظه ای نظاره گر شوم..رنگی که کبوتر دل شکسته آن را سیاه میدید.. ولی نه تو برایم رنگ دیگری هستی..رنگی شبیه عشق و شاید دوست داشتنی تر از آن..
ای تنهایی من"تو را در هر قصه ای که میبینم نفرینت گفته اند. "چرا؟
مگر انسانها نمیدانند که تو ناب ترینو پاک ترین لحظه ها هستی؟مگر انسانها نمیدانند در تو جز سکوت هیچ گناهی نمیگنجد؟ مگر سکوت گناه است که تو را شوم میدانندو از تو همیشه گریزانند ؟
ای تنهایی تو نیز برایم سخنی بگو. من سکوت خواهم کرد به احترام تو.. تا تو نیز بگویی درد دلهایت را برایم ..
ای تنهایی من" ببین که چگونه قلبم از شوق صدای تو تپشهایش را برای همیشه فراموش کرده است". پس برای دلخوشی قلب خالی از آهنگم "زیباترین ترانه ی تنهایی را بخوان ای تنهایی من. ![]()
ما از جهانی دور آمده ایم.. آمده ایم تا روزی برویم"ما آمده ایم تا ببازیم در بازی زندگی"آمده ایم تا بگوییم هستیمو نیستیم..
آمده ایم تا عمر خورشید را افسوس خوریم. ما آمده ایم تا آغازگر رفتن باشیم."ما از جهانی دور آمده ایم.و به جهانی دورتر خواهیم رفت "ما آمده ایم تا غربت آدینه ها را با تمام وجود احساس کنیم..
ما آمده ایم تا عاشق پاییز شویمو باران را پرستش کنیم..
ما آمده ایم تا دوست بداریم هر آنچه روزی نیست خواهد شد.. و من هیچگاه نمیدانم دل بستن به تمام هیچ هایی که دنیا مینامیم" از برای چیست؟..
و ای کاش این آدمکهای به ظاهر زنده"اندکی بر یادگاریهای پدرانشان تفکر میکردند.. یادگاری که جز پاره سنگی تراش خورده و تاریخی از یاد رفته در آن چیزی به چشم نمیخورد..تاریخی که میان آمدنو رفتنش فاصله ای بیش نیست..
فاصله ای به وسعت یک عمر و به کوتاهی یک بیت..![]()
و من امروز بیدار خواهم شد .. و حقیقت این زندگی را خواهم آموخت...خواهم آموخت که فرشته ی مرگ روزی مرا در آغوش میگیرد. .
پس اندکی قبل از آمدن او عاشق خواهم شد. تا اندکی پس از رفتنش حسرت عشق را نخوردم..
...من امروز بیدار خواهم شد .
تا پس از مرگم بیاموزم میشود دوباره بیدارتر زیست در جهانی دور تر از این جهان دور...![]()
خسته ام ای جسم پوسیده ام..دیگر پیله ی تنگو تاریک تو را نمیخواهم" خسته ام از تمام زیبایی های دنیای تو. دنیایی حقیر که تمام هستیش برای تو" جز خفتن درون خاک نبود.![]()
.خسته ام ای جسم پوسیده ام" خسته از تماشای آسمان در پشت پنجره ی چشمان تو.. آسمانی که آبیتر از آنی بود که میپنداشتی.. بگذار تا زلال تر" این آبی عشق را نظاره کنم..![]()
خسته ام ای جسم پوسیده ام.. خسته از تمام خنده های تو با غریبه ای که او را لیلی می خواندی". . و هیچ نمیدانستی که من در زندان تو دلبسته ی لیلایی بودم که از بند رها گشته بودو برای رهایی من انتظار میکشید..![]()
![]()
خسته ام ای جسم پوسیده ام..خسته از خوابهای زشتو زیبای تو..خوابهایی که من بازیگر آن بودمو تو نظاره گر..خوابهایی که لذت شیرینیش برای تو بودو هر آنچه کابوس نام داشت برای من.
.
خسته ام ای جسم پوسیده ام.. و تو را سوگند میدهم. به تمام زیبایی های دنیایت"به آبی آسمانت"
به خنده های لیلای قصه هایت"به خوابهای زشتو زیبایت".. که مرا از این حصار شیشه ای درونت بیرون اندازی تا ..
ظلمت تاریک جسم تو را " دیگر یدک نکشم" مرا به باد بسپار و خود را به خاک" تا آزادو بی پروا در نور حقیقی برای همیشه محو شوم..
![]()
نگاهم دریا را جستجو میکند"برکه ی متروک تو را نمی خواهم..دستهایم آفتاب گرما بخش عشق را طلب میکند..زمستان سردو بی روح تو را نمیخواهم..
پاهایم برای عبور از جاده های بی پایان دوست داشتن بی قراری میکند..
کوچه ی بن بست تو را نمی خواهم...![]()
گوشهایم برای شنیدن ترانه های امید لحظه شماری میکند..صدای هق هق گریه های تو را نمی خواهم..
پوست لطیف احساساتم نوازش نسیم بهاری را طلب میکند... تازیانه های مرگ بار طوفان پاییزی تو را نمی خواهم...
غرورم برای تعظیم بر عشق"تنها قطره ای اشک زلال می خواهد.
رودخانه ی گل آلود اشکهایت را نمی خواهم..
دستهایم به سوی آسمانی آبی قد کشیده اند.. آسمان تاریک تو را نمی خواهم..
و قلبم تنها"عشقی ساده و یک رنگ را می پرستد "رنگین کمان هفت رنگ تو را نمی خواهم..
برای اولین دیدار" از میان هزاران رز" گلی را با عشق جدا کردم "رز نیمه شکفته ای که گویی چند روزی بیش از میلادش نمی گذشت"
گل زیبا آنقدر شادو مسرور بود که گلهای دیگر از لبخندش گریان بودند و حسرت او را میخوردند"من زیر
تابلوی انتظار همانجایی که کبوتر سفید لانه داشت" برای دیدنت لحظه شماری میکردم"
گل نیز شادو خندان از این که حامل یک دنیا عشق برای معشوق بود به چشمانم خیره شده بود.."لحظه ی دیدار فرا رسید...
ولی افسوس که دستان غریبه ای در دستانت جا خشک کرده بود" و چشمهایت دیگر مرا نمیشناخت.
.در آن زمان رز زیبا که در آغوشم به خوابی شیرین رفت بود از دستان یخ زده ی من بر زمین افتادو آرزوهایش زیر چکمه های عابران پیاده پر پر شد..
او برای همیشه از کنارم رفتو من از ته دل خندیدم .. و با فریاد ی پر از ناله چون باران میگریستم..
خنده ام از باختن در بازی عشق بودو" گریه ام تنها برای پایان آرزوهای نقره ای رنگ رز زیبا. و تنها یک سوال مرا آزار میداد..
که چرا او تنها قربانی بازی کودکانه ی تو بود؟![]()






